شعر عاشورایی
تونورغیب نمایی خداکند که بیایی
نظام هردو جهانی امام عصروزمانی
یگانه رهنمایی خداکند که بیایی
دل مدینه شکسته حرم به ره نشسته
تومروه ای توصفایی خدا کند که بیایی
هنوز جسم شهیدان فتاده است به میدان
تووارث شهدایی خداکند که بیایی
بسم ربّ الشهدا والصديقين
امروز توي محله مون باز يه مسافر اومده محله غرق نور شده آخه يه زائر اومده
حال و هواي شهرمون امروز چقدر صفا داره آخه بي بي شهرمون زائر كربلا داره
رفتم منم بهش بگم زيارتت قبول باشه برا تبرك بگيرم خاكي كه رو لباسشه
رفتم بهش بگم كه از كرب و بلا برام بگه بهش بگم از حرم ارباب با وفا بگه
رفتم منم سوغاتيمو بگيرم از دست خودش رفتم بگم حسين حسين اون كه شدم مست خودش
ولي يه صحنه عجيب دل منو خدائي كرد ديدن اون صحنه اون همه محله رو هوايي كرد
ديدم مسافر بي بي از خود لاهوت اومده زائر كربلاي ما ميون تابوت اومده
محله غرق گريه شد ولي بي بي گريه ميكرد برا جوون خوشگلش شادي دومادي ميكرد
ميگفت مسافرم ديگه به خونه اومد ز سفر حسابي سر بلند شدم اگر چه اون نداره سر
((حسين))
عاشقت گشتم گفتی عاشقان ديوانه اند
عاقبت عاشق شدی ديدی که خود ديوانه ای
عاشقم ديوانه ام جايی ندارم خانه ای
عاشقان کی خانه دارند.. دل مگر ديوانه ای
بنام يگانه نوازنده گيتار عشق
بنام پيوند دهنده عشاق
((شهيد مهدي زين الدّين))
پيش ازعمليات خيبر،با شهيد مهدي زين الدين وچندتا از دوستان ديگر
رفتيم براي باز ديد از منطقه ای درفكه.موقع برگشتن به اهواز،از شوش
كه رد مي شديم ، آقا مهدی گفت: خوب ، حالا به کدام مهمانخانه
برويم؟گفتم: مهمانخانه اي هست بغل سپاه شوش كه بچه ها خيلي
تعريفش را مي كنند.
رفتيم.وضوكه گرفتيم،اقا مهدي گفت:
هركس هر غذايي دوست دارد،سفارش بدهد.
بچه ها هم هر چي كه دوست داشتند ، سفارش دادند. بعد رفتم بالا ،
نماز جماعتي خوانديم وآمديم و نشستيم روي ميز.
آقا مهدي همين طور نشسته بود روي سجاده،مشغول تعقيبات.
بعضي از مردم و راننده ها هم در حال غذا خوردن يا گپ زدن بودند.
موي بدنمان سيخ شد .اين مردم هم با ناباوري چشمهايشان متوجه
بالكن بود كه چه اتّفاقي افتاده است!
شايد كساني كه درك نمي كردند،توي دلشان مي گفتند مردم چه
بچه بازي هايي در مي آورند!
خدا شاهد است كه من از ذهنم نمي رود آن اشكها وگريه هاو
((الهي العفو)) گفتن هاي عاشقانهء آقا مهدي كه دل آدم را مي لرزاند.
شهيد زين الدّين توي حال خودش داشت مي آمد پايين.شبنم اشكها
بر نورانيّت چهره اش افزوده بودكه بت تبسّمي شيرين آمد نشست كنارمان.
در دلم گفتم:- خدايا! اين چه ارتباطي است كه برقرار شود،ديگر خانه،
مسجد ومهمانخانه نمي شناسد!
عاقل كسي است كه از تجربه ديگران پند
بگيرد (حضرت علي(ع))
خوش آمدید