چرا هر جا اسلام وارد شده، فقر و بدبختی و بیچارگی نیز به وجود آمده است؟

پاسخ این سوال ذکر چند نکته شایسته است:

اولا:  این تصور با واقعیات تاریخی به هیچ وجه سازگاری ندارد. اسلام در 14 قرن پیش در شبه جزیره عربستان، متولد شد، مکانی که تبعیدگاه ایران و روم بود و علیرغم تمایل شدید این دو امپراطوری برای کشور گشایی، هیچ کدام کاری به عربستان نداشتند. چون برای آن ارزشی قائل نبودند. در حالی که طی مدت کوتاهی بعد از اسلام، یک نظام منسجم حکومتی این شبه جزیره را در برگرفت و دو امپراطوری ایران و روم را نیز به تدریج در مقابل خود خاضع کرد! این روند با تمام افت و خیزش در طی تاریخ ادامه داشته و به راحتی می توان ادامه آن را در قرون اخیر دید. اگر به انگیزه های کشف! قاره آمریکا نگاه کنیم، می بینیم که کاشفان برای مبادله با هند، و از ترس امپراطوری عثمانی، قصد داشتند تا دریا را دور زده و خود را به هند برسانند. و حتی طبق بعضی از تواریخ، بعد رسیدن به قاره آمریکا، ابتدا تصور می کردند که به هند رسیده اند. و امپراطوری عثمانی  تا زمان جنگ جهانی دوم نیز باقی بوده است و در ظاهر یک امپراطوری اسلامی بوده است.

بنابراین این تصور که مسلمانان قدرت نداشته و بدبختی و بیچارگی همیشه همراهشان بوده، از جانب کسانی است که تمام تاریخ را کنار گذاشته و تنها نظام برقرار شده پس از جنگ جهانی دوم را می بینند که هنوز صد سال از آن نمی گذرد!

ثانیا: اگر همه تاریخ را رها کنیم و تنها همین صد سال اخیر را بنگریم، همچنان این تصور غلط خواهد بود. اگر چه در بسیاری از کشورهای اسلامی، مردم از فقر و بیچارگی در رنج هستند، اما این امر مختص کشورهای اسلامی نیست. بلکه در نقاط بسیاری وجود دارد. به عنوان نمونه کشور چین امروزه بازارهای جهان را در سیطره خود قرار داده، و یکی از عوامل بسیار موثر در این امر دستمزد بسیار پایین کارگر چینی است. که برای تامین حداقل های زندگی خود، کارهای سخت را می پذیرد. و چین نیز یک کشور کمونیستی و ضد خداست! بنابراین آیا می توانیم بگوییم که فقر، منحصر در بین مسلمانان است؟  علاوه بر آن با شروع جنبش 99 درصدی ها در غرب، تنها چشمان بسته نمی بینند که این تصویر رویایی از غرب، یک تصویر ناقص است! و حقایق دور مانده از بوغ های تبلیغاتی غرب، نیز وجود دارد.

ثالثا: وارد شدن اسلام به یک جامعه، با ادعای مسلمانی و چاپ زیبای قرآن و ... محقق نمی شود. بلکه تحقق بخشیدن به دستورات اسلام و پیاده کردن نظام اسلامی، جامعه را به یک جامعه اسلامی تبدیل می کند. اگر این معیار را به درستی مد نظر قرار گیرد، باید بگوییم کدام بخش تعالیم اسلام، سبب فقر می شود!

تعالیم اسلام، دعوت به کار و کوشش، کسب علم، احساس وظیفه در مقابل سایر افراد جامعه، رعایت اخلاق و ... است. آیا این ها فقر به وجود می آورند یا در صورت عمل کردن به آن ریشه فقر از بین می رود؟ تنها به گوشه کوچکی از این دسته احادیث اشاره می کنیم:

پیغمبر خدا صلى اللَّه علیه و آله فرمود: «عبادت هفتاد جزء دارد، و از همه بهتر تلاش جهت بدست آوردن روزى حلال است.»[1]

«رَسُولَ اللَّهِ ص یَقُولُ طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ؛[2] پیامبر خدا(ص) فرمودند: علم جویی بر هر مسلمان واجب است.»

رابعا: هدف انسان از زندگی چیست و کدامین نقطه را محبوب خود قرار داده است. آیا اندازه و شان انسان همین قدر است که شکمش سیر شده و حوائج مادی او تامین باشد؟ انسانی که تمام هستی را در هفتاد سال محدود می بیند، منطقا نمی تواند از پوچی فرار کند تا رفاه مادی را خواسته خود قرار دهد. و حتی اگر با غفلت، از این پوچی فرار کند، تفاوت خود را با حیوانات در چه می بیند؟

اوج رفاه مادی انسان را به آرامش نمی رساند. این سوال صالح، از مشرکان است که آنهایی که تمام هم و غم خود را صرف رسیدن به رفاه کرده اند، می توانند به آن بیندیشند:
«أَ تُترْكُونَ فىِ مَا هَاهُنَا ءَامِنِینَ * فىِ جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ * وَ زُرُوعٍ وَ نخَلٍ طَلْعُهَا هَضِیمٌ * وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتًا فَارِهِینَ[شعراء/146-149] آیا شما تصوّر مى‏كنید همیشه در نهایت امنیّت در نعمتهایى كه اینجاست مى‏ مانید، * در این باغها و چشمه‏ ها، * در این زراعتها و نخلهایى كه میوه ‏هایش شیرین و رسیده است؟! * و از كوه‏ها خانه ‏هایى مى‏تراشید، و در آن به عیش و نوش مى ‏پردازید!»

یعنی حتی اگر تمام تلاش شما نتیجه بدهد و بتوانید مانند قوم صالح به این حد از رفاه برسید، این سوال در مقابل شما مطرح است. مرگ و بیماری قابل انکار نیست. تغییر و تبدل دنیا، مساله ای قطعی است و تمام لذت های دنیا، آمیخته با رنج هاست. و فاصله بین مرفه ترین، و فقیرترین، در خوشی و لذت از دنیا، می تواند صفر باشد!

بنابراین چرا رفاه باید معیار و ملاک قضاوت باشد؟

[1]. معانی الأخبار، ص 367.
[2]. إرشاد القلوب إلى الصواب، ج‏1، ص165.

            بسم الله الرحمن الرحيم‏

راز و نياز

«؛ مراتب شکر»

آن چه پيش رو داريد گزيده‏اي از سخنان حضرت آية اللّه علامه مصباح يزدي(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 15/07/86 مطابق با بيست و پنجم ماه مبارك رمضان 1428 ايراد فرموده‏اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

خداي شكور

خلاصه بحث گذشته اين شد كه وقتي موجودِ ذي شعوري، خدمتي براي موجودِ ذي شعور ديگري انجام بدهد، آن شخصي كه خدمتي دريافت كرده، احساسِ خاصي برايش پديد مي‏آيد و رفتاري مترتب بر آن احساس انجام مي‏دهد. بنابراين ما به عنوان كسي كه نعمت‏هاي الهي را دريافت مي‏كنيم و اين نعمت‏ها را خدا براي خير ما عطا فرموده، در مقابلِ اين انعامِ الهي، بالفطره حالتي برايمان پيش مي‏آيد كه لوازمي دارد. اوّل اين كه با زبان تشكر كنيم. بعد رفتار خاصي انجام بدهيم. اين همان حقيقت شكر است.
نكته‏اي كه اينجا براي تتميم بحث بايد متذكر شويم اين است كه در قرآن، شكر در موردِ خداي متعال هم به كار رفته است. يكي از اسماء حسناي الهي، شكور است. در چهار جاي قرآن صفت شكور براي خدا به كار برده شده است. در دو مورد هم خداي متعال نسبت به بعضي انسانها مي‏فرمايد: سعي اين‏ها مورد سپاس و تشكر است؛ «وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعي لَها سَعْيَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً 1»، اين كه سعي و تلاشِ آخرت طلبان مورد تشكر است، ظاهراً وجه ديگري ندارد جز اينكه خدا شكر مي‏كند. شاكرشان خداست. به هر حال اين جاي ترديدي نيست كه خداي متعال در مواردي خودش را شكرگزار معرفي مي‏كند. حال اين معنايش چيست؟ و آيا آن تعريفي كه براي شكر كرديم در اينجا هم صادق است؟

حقيقت و مجاز در صفات

مقدمه‏اي را بايد در اينجا تأكيد كنيم كه خداي متعال گاهي براي بيان بعضي از حقايق، تعبيراتي به كار مي‏برد كه ما بتوانيم آنها را بفهميم. در اصل، استعمال اين تعبيرات يك نوع مجاز يا استعاره است. اصولاً هر مفهومي را درباره‏ي خدا به كار ببريم (كه دلالت بر اسم، صفت يا فعل الهي مي‏كند) چون ما حقيقتش را درك نمي‏كنيم خالي از مجاز نيست. ولي در مواردي اين مجاز خيلي روشن است. يعني تعمدي در كار است كه كلام تنزل پيدا كند تا انسانها آن انگيزه‏ي كافي را براي عمل به مقتضايش پيدا كنند. براي مثال در انفاقات مستحب يا در قرض دادن، مالي را از خودمان در اختيار انساني ديگر قرار مي‏دهيم. خدا مي‏فرمايد «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً 2»، براي اينكه ما را تشويق كند كه اين انفاقات يا قرض الحسنه را انجام بدهيم، مي‏فرمايد كيست كه به خدا قرض بدهد. شما فكر نكنيد كه اين پولتان را به انسان ديگري مي‏دهيد؛ يا مثلاً در زكات مجاني به او مي‏دهيد، نه، اين پول را شما به خدا مي‏دهيد. براي شما نگه مي‏دارد و در قيامت به شما پس مي‏دهد؛ «فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً». اين از آن رباهاي حلال است. خدا از شما قرض مي‏گيرد، چند برابر به شما پس مي‏دهد. اين تعبير از نهايتِ لطف الهي است كه در تعابير، خودش را در حدّ يك انسان تنزّل مي‏دهد و مي‏گويد شما اين كار را بكنيد و به من قرض بدهيد، من روز قيامت چند برابر جبران مي‏كنم. اين براي چيست؟ براي اينكه ما را وادار كند يك كاري به نفع خودمان انجام دهيم. و گرنه او كه به اين‏ها نيازي ندارد، «وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ3». اين طور تعبيرات مبتني بر يك قرارداد اعتباري است. خدا «يعتبر نفسه مستقرضاً». اين مطلب به صورت لطيف‏تري در بسياري ديگر از موارد هم مي‏آيد.

آثار تكويني عمل

اساساً اينكه خداي متعال مي‏گويد اگر كار خير بكنيد، من به شما پاداش مي‏دهم يا اگر گناه كنيد، عذابتان مي‏كنيم؛ ظاهر اين ملازمه‏اي كه بين كار خير و پاداش، گناه و عقوبت، وجود دارد يك قرارداد است. مثل قرارداد دو نفر با هم. كانّه ما يك كاري براي خدا انجام مي‏دهيم و خدا هم پاداش مي‏دهد. در تعبير جزا و اجر كه در قرآن به كار رفته، مثل «فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ4»؛ كه اجر يعني مزد كار؛ يك نوع تنزل وجود دارد. چون خدا كه به كار ما احتياجي ندارد تا به فرض در مقابل عمل ما بدهكار باشد. پاداش‏ها و عقاب‏ها از آيات و روايات و هم از بحث‏هاي عقلي، نتيجه گرفته مي‏شود كه اين بخشيدن‏ها نتيجه‏ي وضعي اعمال خود ماست. ثواب‏هايي كه براي اعمال وجود دارد اثري است كه در آن عالم، بر اين كار به طور تكويني مترتب مي‏شود. بخشيدن هم پشتوانه‏اي دارد، اينطور نيست كه صرف يك قرارداد گزافي باشد كه اين كار را مي‏كني و آنها تو را مي‏بخشند! نه، كار خوبي كه انسان مي‏كند، باعث بخشش مي‏شود؛ اين كار در آن كارِ قبلي اثر مي‏گذارد. اين كار يك نورانيتي دارد كه آن ظلمت قبلي را از بين مي‏برد ولي براي اينكه ما بيشتر بفهميم و بيشتر برايمان منشأ اثر بشود نعبيرش اين است كه اين مزد كار است و آنجا هم عقاب و كيفر كار است و گاهي هم خدا كيفرش را در شرايط خاصي مي‏بخشد. يعني اين تعبيرات يك نوع تعبيرات اعتباري است؛ مبتني بر حقايقي كه ذهن ما با آن حقايق خيلي آشنا نيست، اما وقتي به صورت مفاهيم اعتباري بيان مي‏شود بهتر مي‏فهميم و بهتر تأثير مي‏گذارد.

تجارت با خدا

در تعبير مشابهي در قرآن مي‏فرمايد كه خداي متعال جانهاي مجاهدين را مي‏خرد. «إِنَّ اللَّهَ اشْتَري مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ؛ 5 ». يا بالاتر، لفظ تجارت را به كار برده است؛ «هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلي تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ * تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ6»؛ مي‏خواهيد تجارتي به شما ياد بدهم كه براي شما خيلي سود داشته باشد. بياييد جان‏هايتان را بفروشيد به خدا. در راه خدا جهاد كنيد كه خدا جان شما را مي‏خرد و در مقابلش بهشت مي‏دهد. اين تعبير كه، «خدا مي‏خرد»، آيا يعني واقعاً ما مالك چيزي هستيم كه خدا ندارد و ما به او مي‏فروشيم؟ مگر ما جانمان براي خودمان است؟ جان همه را خدا مي‏گيرد. مال خودش است. اين فروختني نيست. يك تنزلي است براي اينكه ما تشويق شويم به كار خير تا انگيزه‏ي رفتار ما بشود. عبادت مطلوب خداست؛ مطلوب خدا، نه از آن جهت كه احتياج به آن دارد، بلكه از آن جهت كه خدا خوبي‏ها را دوست دارد و اصلاً ما را براي عبادت خلق كرده است، براي اينكه كمال ما در اين است كه از راه عبادت به قرب الهي برسيم. اين تعبيرات براي اين است كه ما رابطه‏ي خودمان را بيشتر با خدا درك كنيم و سعي كنيم كارهايي انجام بدهيم كه او مي‏پسندد تا به كمال بيشتري برسيم. وقتي اين كارها را انجام مي‏دهيم، اعتباراً خدمتي را انجام داده‏ايم. در دعاي كميل هم داريم كه من را دائماً در خدمت خودت قرار بده. آن وقت در مقابل اين خدمتي كه ما ارائه مي‏دهيم، خدا تشكر مي‏كند.

خدا چگونه تشكر مي‏كند؟

شكر يعني قدرداني؛ حالا قدرداني خدا چيست؟ رضوان الهي، افزايش نعمت و... . خود همين كه «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ7»، وقتي شما شكر نعمت به جا مي‏آوريد من نعمتتان را زياد مي‏كنم، يعني قدرداني از شكرتان. شكر شما عبادتي است كه انجام مي‏دهيد و من شكر شما را تشكر مي‏كنم. تشكرش به اين است كه نعمتتان را افزايش مي‏دهم. بيشتر پيش خدا محبوب و مشمول رضوان الهي مي‏شويد. اينها شكر خداست. پس باز تعريف شكر در اين جا هم صادق است كه خدا شكر مي‏كند، يعني در مقابلِ خدمتي كه بندگان در پيشگاه الهي ارائه مي‏دهند، او قدرداني مي‏كند، كاري انجام مي‏دهد كه متناسب با قدرداني آن نعمت‏ها و خدمت‏هاست.

رابطه معرفت و شكر

قبلاً عرض كرديم براي تحقق زمينه‏هاي شكر بايد نعمت‏هاي خدا را بشناسيم، چه قبل از پيدايش و چه حال و چه در آينده. آنهايي كه نعمت‏هاي معنوي را مي‏شناسند، مثلاً ارزش عقل، ايمان، معرفت، محبت، ولايت و امثال اين‏ها را درك مي‏كنند، مراتب شكرشان بالاتر خواهد بود. توفيق انجام عمل خير، عاقبت به خيري، با ايمان از دنيا رفتن، مشمول رحمت الهي قرار گرفتن، در بهشت از نعمت‏هاي خدا و از رضوان الهي بهره‏مند شدن، همه‏ي اينها نعمت‏هاي خداست و چون همه‏ي اينها به نفع و مطلوب ماست احتياج به شكر دارد، اما فهم و مراتب معرفت ما متفاوت است. خيلي‏ها اصلاً نمي‏دانند خدا چه چيزهايي براي ما آفريده است! (با مسامحه عرض مي‏كنم) تا ابد هم بنشينيم و نعمت‏هاي خدا را بشماريم، نه تمام مي‏شود و نه ما قادريم به شمارش. فقط بخواهيم يكي يكي اجزا تشكيل دهنده بدن را بشماريم و شكر آن‏ها را به جا آوريم. سال‏ها طول مي‏كشد چه رسد به احصاء تمام نعمت‏هاي الهي در عالم. هر اندازه آدم بيشتر پي‏ببرد كه چقدر نعمت‏هاي خدا زياد است، مرتبه‏ي شكرش افزايش پيدا مي‏كند.

مراتب معرفت

از طرف ديگر تمام نعمت‏ها از خداست. از خدا دانستن هم مراتبي دارد؛ يكي از اين جهت است كه خدا عالم را آفريده و همه‏اش از آن خداست. ولي يك وقت از جهت ارتباطي كه بين اينها با وجود من برقرار شده مورد توجه قرار مي‏گيرد. اين‏ها مقدمه شده براي اينكه من به وجود بيايم، حيات و عقل و شعور داشته باشم. اينها را هم از چند جهت به خدا نسبت مي‏دهيم، يكي به عنوان سر سلسله، كه اينها زنجيره‏اي است كه حلقه‏ي اولي دست خداست. اما كساني كه معرفتشان بيشتر است مي‏گويند علاوه بر حلقه‏ي اوليه، در پيدايش هر پديده‏اي مجموعه عواملي در كار است كه در همه‏ي آنها خدا دخيل است. يك نوع شراكتي براي خدا در پديده‏ها قائل مي‏شوند. مثل اينكه مي‏گوييم: ان شاء الله من غذا مي‏خورم و سير مي‏شوم. اين ان شاء اللهي كه مي‏گويم يعني مشكل و مرضي پيش نيايد و الّا سيري را مال غذا مي‏دانم. يا مثلاً بهبود مرض را از دارو مي‏دانم. اگر مي‏گوييم ان شاءالله، بگو انشاءالله يعني طبيب اشتباه نكند. از اين بالاتر، باز بينش ديگري است كه تأثير اصلي را براي خدا قائل است. بقيه به عنوان ابزارهاي كار است، مثل خطاطي كه تأثير اصلي از براي خطاط است، و قلم و كاغذ و مركب ابزار است، براي قلم و كاغذ هم تأثير قائليم، اما تأثير ابزاري. و بالاخره مي‏رسد به پايه‏ي معرفت اولياء خدا كه تأثير حقيقي را براي خدا قائلند. اما چگونه؟ هر وقت رسيديم انشاءالله مي‏فهميم! اين را با بيان نمي‏شود گفت. عده‏اي به حدي از توحيد افعالي مي‏رسند كه تأثير حقيقي را از او مي‏بينند. اگر اسبابي هم لازم است اسبابي است كه او قرار مي‏دهد. تأثير اسباب لازمه‏ي آن فعل و مرتبه‏اي از فعل است، اما كار كارِ اوست. خب، كساني كه اين معرفت‏هاي مختلف را دارند، شكرشان هم تفاوت مي‏كند. كسي كه براي خدا در پديده‏ها يك درصد سهم قائل است مي‏گويد من بايد بروم كار كنم، زحمت بكشم، عرق بريزم، كار ياد بگيرم، قرارداد ببندم، پول بگيرم، خدا هم كمك كند. خيلي وقتي‏ها نعوذ باللّه خدا، يك جنبه‏ي تشريفاتي دارد! باز هم خوب است، بهتر از آنهاست كه خدا را هيچ‏كاره مي‏دانند، «قالَ إِنَّما أُوتِيتُهُ عَلي عِلْمٍ عِنْدِي8»؛ قارون گفت: پولها را با هوش و زحمت خودم به دست آورده‏ام.

تفاوت انسان‏ها در معرفت و شكر

به هر حال انسانها از لحاظ معرفت خيلي متفاوتند. «لَوْ عَلِمَ أَبُوذَرٍّ مَا فِي قَلْبِ سَلْمَانَ لَقَتَلَهُ9»، در يك روايت دارد «لَكَفَّرَهُ»، بعدش در ذيل بعضي روايات دارد «لَقَدْ آخَي رَسُولُ اللَّهِ(ص) بَيْنَهُمَا»؛ در ميان اصحاب پيغمبر هيچ كس ايمانش نزديكتر از سلمان و ابوذر به هم نبود، به طوري كه پيغمبر اكرم(ص) آنها را برادر قرار داد. در عين حال چيزهايي را سلمان مي‏دانست و درك مي‏كرد كه اگر به ابوذر مي‏گفت لقتله يا لكفّره. مراتب معرفت اينقدر متفاوت است. به دليل همين اختلافي كه در مراتب معرفت هست، مراتب شكر و ارزش شكر هم تفاوت مي‏كند. اين هم اختلافي است در اينكه ما چه اندازه اين نعمت‏ها را از خدا بدانيم، يعني تأثير حقيقي‏اش را چه اندازه از خدا بدانيم. و بالاخره مي‏رسد به اينجا كه ما مي‏دانيم كه خدا اين خورشيد را آفريده و باران را نازل مي‏كند، (صد در صد درك هم كرديم) اما چه اندازه قصد داشته تا به من سود برساند؟ باران را نازل كرده و منطقه‏اي را سيراب كرده است، آيا واقعاً مي‏خواسته به من هم برسد؟ چون زماني انسان انگيزه‏ي شكر قوي دارد كه بداند به خاطر شخص او اين كار را كرده‏اند. بله گاهي مثلاً ممكن است انسان به عنوان نماينده ملتي از خدمتي كه به يك ملتي شده تشكر كند كه اما اينجا تشكرش به نمايندگي از جمع است. اين فرق مي‏كند با اينكه خودش انگيزه داشته باشد كه شخصاً تشكر كند. واقعاً اين باراني كه نازل شد، مي‏خواست نفعش به من هم برسد؟ اين بادي كه آمد مي‏خواست نسيمش به من هم بخورد؟ آيا اينطور است يا نه؟ اين هم معرفتِ خاصي است، باز مربوط به توحيد. درك كردن و باور كردنش آسان نيست.

تأثير توحيد در شكر

اگر بخواهيم مقداري نزديك شويم، خوب است از اينجا شروع كنيم كه آيا خدا باراني را كه مي‏فرستد مي‏داند هر قطره‏اش كجا مي‏ريزد؟ يا نمي‏داند؟ آيا بادي كه مي‏فرستد، مي‏داند اين باد كدام برگ‏ها را به حركت در مي‏آورد يا نمي‏داند؟ در قرآن هم صريحاً مي‏فرمايد «وَ ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ10»؛ يا «وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاَّ يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلاَّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ11»؛ همه‏ي اينها را خدا مي‏داند. وقتي باور كرديم خدا مي‏داند، سؤال مي‏كنيم آيا خدا مي‏داند كه اين براي من نافع است يا نمي‏داند؟ اگر نداند كه باز، علم خدا ناقص است، پس هم مي‏داند چقدر نعمت مي‏فرستد و به كجاها مي‏رسد و هم مي‏داند كه به چه كساني و دقيقاً به چه اشيائي خواهد رسيد. خب وقتي كه اين‏ها را مي‏داند و مي‏داند كه اين‏ها خير من است، آن وقت نمي‏خواهد اين خير را به من برساند؟ مگر او هر چيز خوبي را دوست ندارد؟
ما وقتي چيزي نمي‏خواهيم، به اين دليل است كه يا دركمان ناقص است كه نمي‏دانيم چه چيز براي چه خوب است تا قصد بكنيم، يا چون احتياجي به آن نداريم، به آن اهميت نمي‏دهيم. خداوند هر چيزي را كه خلق مي‏كند و به كمال مي‏رساند براي خود آن موجود است. پس زمينه‏ي شكر به اين صورت فراهم مي‏شود كه ما بدانيم آنچه در اين عالم از گذشته و حال و آينده هست در وجود ما مؤثر است، و به نفع ما تمام مي‏شود، و همه اين‏ها از خداست و خدا براي ما آفريده است. البته منافات ندارد كه براي ديگر موجودات هم آفريده باشد، آن حسنِ تدبير خداست كه با يك تير چند نشان مي‏زند. در حديث قدسي است كه من با هر بنده‏اي آنچنان رفتار مي‏كنم كه گويا غير از او بنده‏اي ندارم و بندگان من با من آنچنان رفتار مي‏كنند كه گويا غير از من همه خداي آنها هستند.!
پس هر قدر معرفت ما بيشتر شود اولاً به وجود نعمت‏ها، دوم به تأثير آنها در خيرِ ما، سوم به اينكه اين‏ها از طرف خداست و چهارم اينكه همه‏ي اينها به خاطر ما خلق و ترتيب داده شده و عنايت بوده كه اينها به ما برسد تا استفاده كنيم، زمينه‏ي شكر براي ما بيشتر فراهم مي‏شود و شكر ما ارزش بيشتري خواهد داشت.


1. اسراء / 19.

2. بقره / 245.

3. مزمل / 20.

4. تين / 6.

5. توبه / 111.

6. صف / 10.

7. ابراهيم / 7.

8. قصص / 78.

9. الكافي، ج 1، ص 401، باب فيما جاء أن حديثهم صعب مستصعب، روايت 2.

10. يونس / 61.

11. انعام / 59.

درجات و مراتب شکر

شکر درجاتی دارد: گاهی انسان نعمتهای خدا را زاهدانه به رسمیت می شناسد و آنها را بجا مصرف می کند تا در قیامت نسوزد و یا به بهشت باریابد. خدای سبحان می فرماید:

«اذکروا نعمتی التی انعمت علیکم» (1)

به یاد نعمت من باشید؛ وقتی به یاد نعمت من بودید شاکر نعمتید و «شکر نعمت، نعمتت افزون کند» :

«لئن شکرتم لازیدنکم» (2).

ولی گاهی انسان خدا راعارفانه شکر می کند؛ یعنی می گوید: خدایا! هستی و کمالات من و جهان، نعمت توست و تنها ولی نعمت تویی؛ «بر سر هر سفره بنشستم خدا رزاق بود» در کنار سفره هر مدرس، گوینده و

[310]

اندرز دهنده ای که بنشینیم در حقیقت، خدا گوینده، اندرز دهنده و مدرس است و به طور کلی انسان بر سر هر سفره غذای ظاهر و باطنی بنشیند خدا رزاق است؛ در این صورت چنین شکری عارفانه می شود و در این گونه موارد، شاکر عارف از توجه به نعمت به توجه به ولی نعمت می رسد.

گاهی به کسی میوه ای می رسد و او بر اثر آن خوشحال می شود ولی گاهی از این مرز بالاتر می رود و می گوید بسیاری از این میوه ها را حیوانات و حشرات نیزمی خورند و همچنین از گوشت حیوانات، مقدار کمی نصیب ما می شود. اوگرچه اینها را نعمت حق می داند و شاکر است، لیکن نعمت باطنی را برتر از نعمت ظاهری می داند. در زمینه علم و معرفت و اخلاق نیز اگر نعمتی نصیب کسی شود، خدا را شاکر است که به او علم، معرفت، اخلاق، قسط و عدل، نوع دوستی و نوع پروری داده است و البته اینها نعمتهای برتر است؛ اما گاهی از این حد نیز بالاتر می رود و می گوید بسیاری از این اوصاف را ملائکه نیز دارند و من که «خلیفة الله» هستم نباید در حد فرشتگان به سر ببرم؛ آنگاه از همه اینها می گذرد و می گوید خدایا! اینها نعمت است، ولی بهترین نعمت، خود ولی نعمت است؛ چنانکه خدای سبحان بهترین معروف و برترین معبود و مشکور و مذکور است:

«یا خیر معروف عرف، یا افضل معبود عبد، یا اجل مشکور شکر، یا اعز مذکور ذکر» (3).

در این صورت، چیزی آنها را جز علاقه به حق و لقای او راضی نمی کند.

گاهی علاقه های مجازی در کسی پیدا می شود و او بی تاب و مضطرب است و قدرت تحمل آنها را ندارد. گاهی انسان در بعضی از مراسم، حتی مراسم نشاط آور، مانند جشنها با آن که زود گذر است مشتاقانه مضطرب است. حال اگر به جمال خدا دل ببندد باید خیلی بی تاب باشد؛ چنان که گفته شد:

«عجبا للمحب

[311]

کیف ینام» (4)

دوست حق به خواب نمی رود.

در نتیجه چنین کسی نعمت الهی را در خود حق، خلاصه می بیند و آنگاه او را شکر می کند؛ یعنی، محبت، معرفت و عطش لقای او را در دل می پروراند.

در این حالت است که

«لئن شکرتم لازیدنکم» (5)

به بهترین وضع شامل او می شود؛ یعنی چون شما شکر نعمت را در حد معرفت حق می دانید، خدا هم هستیتان را اضافه می کند، نه این که فقط نعمتتان را اضافه کند. اگر کسی شکرگزار نعمت حق باشد، خدا «نعمت» او را اضافه می کند؛ ولی اگر کسی شکرگزار خود حق باشد، خدا «خود» او را افزون می کند، یعنی درجات هستی او را برتر و ذات او را کاملتر می کند؛ به این معنا که، اگر قبلا جزو «عملوا الصالحات» بود، اکنون جزو «صالحین» و اگر جزو صالحین بود، اکنون از «کملین» اهل صلاح است.

ممکن است کسی شکر گزار نعمت حق باشد، ولی «حق شناس» نباشد؛ یعنی همه تلاش و کوشش او این باشد که نعمت خدا را شناسایی کند و آن را بجا مصرف کند؛ واجب و مستحب را انجام دهد و حرام و مکروه را ترک کند؛ برای این که از جهنم برهد و به بهشت برسد؛ در این صورت او در حقیقت، کفران نعمت می کند؛ یعنی، منعم و ولی نعمت خود را نمی بیند، ولی سوداگرانه یا اجیرانه سپاسگزار حق است که برگشت این گونه شکر به این است که او نعمت را بجا مصرف می کند تا نعمت بهتری دریافت کند.

1. سوره بقره، آیه 40.2. سوره ابراهیم، آیه 7.3. مفاتیح الجنان، دعای جوشن کبیر، بند 86.4. بحار، ج 67، ص 160 (بیان) .5. سوره ابراهیم، آیه 7.

درس اخلاق حضرت آیت اللَّه العظمی مظاهری«مدظله العالی»

 موضوع: مراتب خلوص (شکر)

 تاریخ: 13/ 4/ 1375

 اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم بسم اللَّه الرحمن الرحیم رب اشرح لی صدری و یسّر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

 رسیدن به مقام تسلیم و رضا کار بسیار مشکلی است امّا فضیلتی است بسیار لازم. در باب تسلیم و رضا بحث ما به اینجا رسید که دو قسم است. یکی راجع به الطاف جلیه خدا و دیگری راجع به الطاف خفیه خدا، که در مباحث قبلی از قرآن و روایات اهل بیت (ع) فهمیدیم که هر چه از طرف حق باشد، لطف است. گاهی لطفی است که همه می‏فهمند پروردگار عالم سلامتی و عقل و اسلام و شیعه گری به ما داده است. اینها را می‏فهمیم. اینها از الطاف جلیه خداست. امّا گاهی انسان مبتلا به مصیبت می‏شود خوب این هم لطف از طرف حق است. و درک این لطف برای عموم مردم کار مشکلی است. از نظر عقلی ما طلبه‏ها مشکل نیست که بدانیم لطف خفی است. گفتم که با دلیل «لّم» خوب می‏فهمیم که لطف خفی است. پروردگار عالم حکیم است، قادر است، عالم است، جواد است، پس اینکه برای من جلو آمده است (این مصیبت) صد در صد در آن حکمت است. خدا عالم به اوست و اگر حکمت نبود، خدا قادر به اوست نمی‏گذاشت این مصیبت بیاید. مخصوصا اینکه خدا از من بر من مهربان‏تر است، نمی‏گذاشت این مصیبت بیاید پس این مصیبت که آمده معلوم می‏شود صد در صد مصحلت من در آن است. می‏شود لطف خفی.

 دانستن این امر برای ما طلبه‏ها آسان است. برای یک موحد آسان است امّا باور کردنش که این لطف خفی است کاری است بسیار مشکل. که به او می‏گوئیم مقام تسلیم و رضا. و مراتبی هم دارد، در آن حدیث معراجیه خطاب شد به پیامبر اکرم (ص) یا رسول الله بنده‏هایی هستند که اگر بداند رضایت من در این است که پاره پاره شود یا هفتاد مرتبه با شکنجه کشته شود، این را بهتر از هر چیزی می‏خواهد، بهتر از هر سلامتی، بهتر از هر مالی. - این در روایت نیست ولی یک قدری بالاتر: بهتر از بهشت و آنچه در بهشت است - بهتر از همه این‏ها رضایت خدا را می‏خواهد. حالا این رضایت خدا ولو به این باشد: صار عرضاً عرضاً پاره پاره شود. یا قتل سبعین مرّةً باشدّ القتل هفتاد مرتبه با شکنجه کشته شود، امّا مورد رضایت خدا.

 خطاب شد یا رسول اللَّه این برای بنده من محبوب‏تر است از اینکه مثلا سلامتی داشته باشد، یک عمر اولاد خوب داشته باشد، یک عمر تمکن مالی داشته باشد، یک عمر بلکه یک مقدار بالاتر بهشت داشته باشد «هم فیها خالدون».

 خوب این مقام را پیدا کردن مشکل است. امّا از این حدیث معراجیه می‏فهمیم مربوط به پیامبران و اوصیاء و ابی‏عبداللَّه الحسین و حضرت زینب(س) نیست. بنده‏های خدا هم می‏توانند این مقام را پیدا کند. این جمله حضرت زینب «ما رأیت الّا جمیلا» از این روایت فهمیده می‏شود بنده‏های خدا می‏توانند این حالت را پیدا کنند. و علی کل حال این مقام شکر در الطاف خفیه بدست آوردنش مشکل است. امّا اگر کسی با مبارزه نفس و مجاهده و دعا و راز و نیاز با خدا، توسل به مثل حضرت زینب بتواند ولو مرتبه ضعیفش را بدست آورد انصافاً مقام بالایی است.

 یعنی انسان بتواند این حالت را پیدا کند که بگوید خدایا من دو رکعت نماز می‏خواهم بخوانم (حالا نافله یا واجب)، ولو اینکه به من دنیا ندهی، ولو اینکه به من بهشت ندهی، ولو اینکه من را جهنم هم ببری، ولو اینکه به آن مقام حضور را به من ندهی، (از تمام این منازل بگذرد و) برسد به اینجا که بگوید خدایا من این دو رکعت نماز را می‏خوانم برای خشنودی تو ولو اینکه مرا جهنم هم ببری.

 خوب این حالت را پیدا کردن مشکل است امّا انصافاً لذت عجیبی دارد. همین دو رکعت نماز اینطوری است که بهشت را برایش واجب می‏کند، مقام عنداللهی به او می‏دهند و بالاخره هم دنیا دارد هم آخرت. دنیا و آخرتی که به قول قرآن «فلاتعلم نفس ما اخفی لهم من قرة اعین جزاء بما کانو یعملون[1] .

 مطلبی که امروز می‏خواهم عرض کنم این است که:

 رسیدن به این مقام تسلیم و رضا مشکل است. یعنی شکر در الطاف خفیة خدا امّا اگر ما شکر در الطاف جلیه خدا نداشته باشیم خیلی بی‏وفایی است و اتفاقا شکر در الطاف جلیه خدا هم: «و قلیل من عبادی الشکور». معمولا انسان بی وفاست. این جمله قتل الانسان ما اکفره[2] را فراموش نکنید. این آیه ظاهرا منحصر به فرداست که خدا این قدر با غضب و تَشَر می‏فرماید مرگ بر این انسان که چقدر بی وفاست. یعنی اگر یک مصیبت کوچکی برای ما جلو بیاید تمام نعمت‏های خدا فراموش می‏شود. معمولاً همه - إن‏شاءالله شما نه - منفی‏باف هستیم. یعنی از مثباتی که داریم مغفول عنها هستیم و آنچه که منفی است و به عقیده ما نعمت است، همیشه «متوجه الیها» است. مثلا یک آدمی که فقیر است این فقرش همیشه در نظر اوست. مقایسه نمی‏کند که فقیرم امّا سلامتی دارم، عقل و شعور دارم. بخاطر نعمت عقل و شعور و سلامتی الحمدلله رب العالمین بگوید و بعدش هم از خدا بخواهد فقرش را برطرف کند. این کم است «و قلیل من عبادی الشکور». یکی از روانشناسان خارجی یک مقایسه شیرینی کرده است: می‏گوید تو که فقیری، من دو تا چشم تو را می‏گیرم و تمام دنیا را به تو می‏دهم. قبول می‏کنی یا نه؟ مسلم می‏گوید نه، تمام دنیا مال تو امّا دو تا دستت را می‏گیرم. قبول می‏کنی یا نه؟ مسلم می‏گوید نه، کرباش همه دنیا مال تو، دیوانه باش همه جهان مال تو، مریض باش همه جهان مال تو، دو تا پا نداشته باش همه جهان مال تو.....

 پس معلوم می‏شود ما دارایی‏های زیادی داریم. امّا منفی‏باف هستیم. می‏گویند مرحوم مدرس - که در مسجد رحیم خان دفن است - خدا رحمتش کند ایشان در همین مدرسه صدر آمدند برای درس گفتن و به شوخی به آقایان طلبه‏ها گفتند شما روزی صد تومان دارید. این‏ها تعجب کردند روزی صد تومان داریم یعنی چه؟ گفتند یکی از متموّلین محله ما این حبس البول پیدا کرده و یک دکتری از خارج آورده‏اند روزی یک مرتبه بول این فرد را خارج می‏کند و روزی صد تومان از او می‏گیرد. خوب شما خودتان روزی چهار پنج مرتبه بول می‏کنید بنابراین روزی پانصد تومان دارید. ولی این روزی صد تومان که مرحوم مدرس می‏گویند، بالاتر از این هاست.

 به بهلول نسبت می‏دهند که پیش هارون آمد و به هارون گفت اگر تشنه شوی و در جایی باشی که به تو آب ندهند چقدر حاضری بدهی یک لیوان آب بخوری؟ گفت نصف دارایی و سلطنت ام را، گفت حالا اگر حبس البول پیدا کردی چکار می‏کنی؟ گفت آن نصف دیگر دارایی و سلطنت ام را می‏دهم برای اینکه بول کنم. بهلول گفت سلطنتی که به یک لیوان آب خوردن و یک بول کردن ارزش داشته باشد غرور ندارد. دیگر نباید من من بکند. حالا ما این نتیجه اخلاقی را باید در اینجا بکار بریم. اگر انسان یک روز قوه بلع نداشته باشد نتواند یک لیوان آب بخورد. یا قوه بلع داشت این آب را خورد ولی حبس البول پیدا کند آیا حاضر نیست همه دنیا را فدای این قوه بلع یا حبس البول بکند؟ البته که حاضر است.

 آیا هیچ وقت شده بگوئیم الحمدلله قوه بلع داریم؟ یا بگوئیم الحمدلله که می‏توانیم تطهیر کنیم؟ الحمدلله رب العالمین که چشم و پا و دست داریم؟ همین لقمه‏ای که می‏گذارند در جلوی ما، به قول سعدی:

 ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

 اینها همه لقمه را آماده کردند و لقمه جلوی ما گذاشته شده، تازه اوّل نعمت‏های خداست. اگر لقمه غذا را در دهان بگذاریم و غدد بزاقی ترشح نشوند یا قوه بلع از بین رفته باشد، یا اپیگلوت نباشد که دهانه نای را ببندد تا غذا وارد ریه‏ها نشود، یا غذا در معده بماند و وارد اثنی‏عشر نشود، یا غذا وارد اثنی‏عشر بشود ولی آن رگ‏ها جوهر را نگیرد و مواد غذایی دفع شود، یا کلیه‏ها کار نکنند اگر گلبول‏های قرمز (گارد پخش ارزاق) نباشند، اگر گلبولهای قرمز اکسیژن را به سلول‏ها نرسانند و دی اکسید کربن را از آن دور نکنند و جهت خروج از بدن به ریه‏ها نرسانند،....

 خدا رحمت کند سعدی را چقدر عالی گفته:

 هر نفسی فرو می‏رود ممد حیات و چون باز گردد مفرّح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب.

 آیا تا به حال شده که بگوئیم الحمدلله که می‏توانم نفس بکشم؟خدا رحمت کند، درجاتش عالی است خدا متعالی کند، استاد بزرگوار ما آیت‏الله العظمی بروجردی می‏فرمودند که سعدی اشتباه کرده گفته در هر نفسی دو نعمت موجود است. نه در هر نفسی چهار نعمت موجود است. چون اکسیژن به مغز می‏رسد باعث مفرح ذات و ممد حیات می‏شود. از نظر طبی می‏گویند درست نیست و نمی‏دانم مراد ایشان چیست؟ از نظر تجربه اینگونه هست. یعنی وقتی انسان یک جایی برود که آب و هوای خوب و پاکی دارد، مخصوصا اگر نفس‏های عمیق بکشد، مغزش حال می‏آید. حالا نمی دانم از نظر طبی چگونه می‏شود درستش کرد امّا علی ای حال مرحوم بروجردی می‏فرمودند در هر نفس چهار نعمت موجود است.

 حالا چهار نعمت هم نه، بلکه یک نعمت؛ آیا ما برای این یک نعمت تاکنون شکر کرده‏ایم؟ اگر گلبولهای سفید کار خودشان را انجام ندهند و با میکروبهایی که وارد بدن می‏شوند (از راه چشم، گوش، دهان و....) مبارزه نکنند ما می‏میریم. اگر گلبولهای سفید ناتوان بشوند آن تلگراف، آن تبی که برای ما پیدا می‏شود گوشزد می‏کند که من نیرو می‏خواهم. آیا تاکنون از اینکه تب کردن ما را از عفونت در بدن باخبر می‏کند شکر خدا کرده‏ایم.

 آیا تاکنون گفته‏ایم الحمدلله که سلامت هستم؟ الحمدلله که می‏توانم بنشینم، راه بروم؟ الحمدلله چشم، گوش، دست و پا دارم؟ ولی مهمتر از این‏ها الحمدلله که عقل دارم؟ خوب اگر حالا یک دیوانه بودیم و می‏آمدیم در مدرسه صدر و همین علم را هم داشتیم. - من هیچ وقت فراموش نمی‏کنم یکی از شاگردهای مرحوم حاج شیخ رضوان الله تعالی علیه، دیوانه شده بود و در زمان طلبگی ما در قم این فرد در مدرسه ما می‏آمد و می‏رفت، تمام خصوصیات دقی مرحوم حاج شیخ در نظرش بود. لذا ما بارها از او استفاده می‏کردیم. حتی آن الفاظ یزدی که مرحوم حاج شیخ گاهی بکار می‏بردند در نظرش بود من یادم هست در باب استصحاب یک مساله از او پرسیدم گفت که استصحاب در اینجا جاری نیست برای اینکه بیل به کتش خورده است. این اصطلاح یزدی است و مرحوم حاج شیخ رضوان‏الله‏تعالی‏علیه روی ممبر وقتی می‏خواستند بگویند این معارض دارد. این معارض، استحصاب را کمرنگ و ناتوان کرده است. می‏گفتند بیل به کتش خورده است. و این دیوانه اینها را یادش می بود و می‏گفت و ما از او استفاده می‏کردیم. امّا خوب دیوانه بود. به آن اندازه دیوانه بود که وقتی نماز نمی‏خواند و ما به او می‏گفتیم نماز بخوان می‏گفت: اخد ما وهب و سقط ما وجب!! خوب می‏فهمید دیگر. حالا راستی اگر ما اینطور بودیم. می‏آمدیم در مدرسه و ظهر نماز هم نمی‏خواندیم و می‏گفتیم اخذ ما وهب و سقط ما وجب. اینها شکر ندارد انصافاً جمله رسایی در قرآن هست برای همه مان هم هست. الا شاذاً الا نادراً آیه چنین است: «قتل الانسان ما اکفره»[3] مرگ بر این انسان که چقدر بی‏وفاست. بی‏وفایی ما عجیب است. راجع به خدا بی وفا هستیم. راجع به پیامبر(ص) بی‏وفا هستیم، راجع به ائمه طاهرین (ع) من جمله حضرت ولی عصر (عج) بی‏وفا هستیم، راجع به مردم بی‏وفا هستیم. معمولا زن و شوهر راجع به هم بی‏وفا هستند. یعنی زن از صبح تا ظهر خانه را جارو می‏کند. خوب خانه‏داری، بچه‏داری و شوهرداری سخت است. این سه کار سه تا آدم حسابی می‏خواهد. این زن کار سه نفر را انجام می‏دهد. حالا شما ظهر بروید خانه و ناهار نیم ساعت دیر شود، چه غوغایی به پا می‏کنید. این را می‏گویند بی وفایی! یعنی خوبی‏ها فراموش می‏شود. در مورد زن هم همین طور است. می‏داند که خرج و مخارج تامین کردن در این زمان کار مشکلی است. امّا یک چیزی خواسته و شوهرش نپذیرفته است. چه قهر و تلخی!! اگر این «قتل الانسان مااکفره» را عامش بگیرد همین جوری می‏شود دیگر، راستی این انسان بی‏وفاست. و اخلاق می‏گوید پست‏ترین انسان کسی است که بی وفا باشد. این شعر سعدی را فراموش نکنید. خوب شعری است:

 آنکس که نمک خورد ونمکدان بشکست

پیش رندان حقیقت، سگ به از اوست

 راستی چنین است. یک روایتی داریم نمی‏دانم چگونه می‏توان درستش کرد. همین جورهاست شاید کشف و شهودی باشد برای او؛ که برای یک عابدی مرتب روزی می‏رسید. حالا بنا شد امتحان بشود. - خدا نکند امتحانی که نتوانیم در آن موفق شویم برایمان پیش بیاید. مرتب در معرض امتحان هستیم. باید دعا کنیم اقلاً در این امتحان‏ها نمره یازده دوازده بدست بیاوریم و رفوزه نشویم گر چه معمولا رفوزه هستیم - این فرد عابد بنا شد امتحان بشود پس دو سه روز روزی برایش نیامد. رفت در خانه یک گبری گدایی کرد و آن گبر دو سه تا نان به این داد. وقتی که می‏خواست برود سگِ این گبر به این فرد حمله کرد و او از ترسش نان اوّل را داد و سگ خورد و همین طور تانان سوّم را هم خورد و باز هم او را دنبال کرد. این فرد به سگ گفت بی حیا رهایم کن من که دیگر چیزی ندارم. صاحب خانه سه تا نان به من داد، می‏گوید سگ به زبان در آمد - حالا نمی‏دانم کشف بوده یا خودش توجه پیدا کرد، خدا به او الهام کرد - گفت بی حیا تویی، یک عمر در خانه خدا بودی، پروردگار عالم به تو روزی می‏داد، حالا سه روز یک ابتلا برای تو پیش آمد، یک امتحان برای تو جلو آمد، اینطور کردی. آمدی درب خانه دشمن خدا. و ما نظیرش را زیاد داریم. آقایان، زیاد، که دو سه روز یک ابتلا، ناگهان می‏رسد به کفر.

 پروردگار عالم باید به ما تسامح کند و برای یک طلبه این خوب نیست. نباید وضع به گونه‏ای باشد که خدا با ما تسامح کند - البته شما ان شاءالله در بهشت از اولیاء خدا هستید. شما ان شاءالله دنبال امیرالمؤمنین (ع) یک انسان کامل هستید و بهشت می‏روید - ولی در مورد ما، خدا رحمت کند باباطاهر را که می‏گوید:

 خداوندا به حق هشت و چهارت

اگر گوید شتر دیدی ندیدی

 اگر اینطور نباشد در این دنیا ما همه مان لنگ هستیم. و باید ما طلبه‏ها ولو به صورت ضعیف، به مقام شکر رسیده باشیم. حالا اگر به مقام شکر خفی نرسیده باشد آیا به مقام شکر جلی هم نباید رسیده باشد؟ یعنی ما طلبه‏ها نباید به آنجا رسیده باشیم که این روایت معراجیه مربوط به ما باشد؟

 

«یا احمد اگر کسی را هر روز ذره ذره کنند، اگر هفتاد مرتبه کشته شود با شکنجه، و بداند که مورد رضایت من است، همه چیز را فدای این فرد می‏کنم و او را دوست دارم.» باید برسیم به اینجا، باید برسیم به لطف خفی. باید برسیم به شکر در لطف خفی. حالا نه، به این نتوانستیم برسیم لااقل به شکر در لطف جلی باید برسیم. چرا اینطوری هستیم؟ یعنی چرا دو سه روز که مریض می‏شویم ناشکری بالا می‏رود؟ چرا یک گرفتاری که جلو می‏آید، اگردل ما را بشکافند گرچه به زبان نیاورده‏ایم ولی دل راضی از خدا نیست؟ کم پیدا می‏شود دلی که از خدا راضی باشد. تسلیم باشد در مقابل خدا، آن هم شکر در الطاف جلیه نه در الطاف خفیه!! آیا می‏شود ما از همه چیز بگذریم؟ اگر انصافا شما مریض شدید و مرض سختی گرفتید مثل سرطان و از آن طرف هم فقر بسیار شدیدی داشتید، از آن طرف زن از آن زنهای بد، اولاد از آن اولادهای ناصالح، همه بلاها به شما هجوم آورده و به شما بگویند آقا تمام این بدها را از تو برطرف می‏کنیم و امکانات به حد عالی، زن و اولاد عالی و صالح به تو می‏دهیم، سلامتی در حد بالا به تو می‏دهیم امّا در مقابلش شیعه‏گری را از تو می‏گیریم، آیا می‏دهید؟ اینجا دیگر همه‏مان نمره بیست می‏گیریم. الحمدلله اصفهانی و ایرانی نبوغ دارد. نبوغش هم این است که آن وقتی که ولایت زیر لایه‏های ظلم، زیر لجن‏های ظلم بنی‏امیه و بنی‏العباس بود همه وقت، همان اوّل، ایرانی مخصوصاً اصفهانی توانست ولایت را پیدا کند.

 لذا همه‏مان که اینجا نشسته‏ایم، ولایت داریم و حاضر هم نیستیم این ولایت را با چیزی معاوضه کنیم. حتی من به شما عرض می‏کنم (می‏دانم نمره بیست می‏آوری) به تو می‏گویند آقا یا جهنم، یا شیعه گری، کدام را انتخاب می‏کنی؟ حتماً حاضرید جهنم بروید امّا شیعه‏گری را رها نکنید. آن جمله در دعای کمیل امیرالمؤمنین(ع) که می‏فرماید خدایا «صبرت علی حرّ نارک و کیف اصبر علی فراقک» این خیلی بالاست و این برای امیرالمؤمنین نیست. الآن من می‏دانم اکثر شماها اینطوری هستید یعنی اگر به شما بگویند ولایت علی(ع) را از شما می‏گیریم. ولی تو را جهنم نمی‏بریم. شما می‏گویند نه، حاضرم جهنم بروم امّا تو جهنم یا علی یا علی بکنم. خوب این نعمت تا حالا شده هر روز بگویی الحمدلله الذی جعلنی من ولایة امیرالمؤمنین سلام‏الله‏علیه. الحمدلله الذی جعلنی من امّة محمّد(ص) الحمدللَّه الذی جعلنی من شیعة امیرالمؤمنین و الائمة المعصومین(ع)؟ این دعا هم اتفاقاً هست. باید این‏ها را بگوئیم. و البته نه به زبان، می‏خواستم امروز در مراتب شکر یک مقداری صحبت بکنیم که مراتب آن زبان و عمل و دل و هویت است ان شاءالله برای بعد از محرم و صفر باشد. امّا اینجا می‏خواهم عرض کنم شکر این نعمت‏ها فقط نباید به زبان باشد. واقعا ما باید در مقابل الطاف جلیه خدا مثل عقل، بالاتر مثل شیعه‏گری باید اجر اینها را داشته باشیم اینها از الطاف خداست. اگر یک ذره لطف جلی برداشته بشود العیاذبالله یک دفعه انسان چشمش را باز می‏کند می‏بیند شیعه نیست. چکار می‏کند؟ چه بسیار من سراغ دارم که اوّل عمرش مفاتیح زیر بغل، در حرم حضرت معصومه(س) مثل باران گریه می‏کرد، زیارت دختر موسی بن جعفر(ع) را با حالی می‏خواند. امّا پیر شد. ناگهان دیگر موسی بن جعفر را قبول نداشت چه برسد به دختر موسی بن جعفر(ع). خدا نکند یک آن لطف خدا و دست عنایت خدا از سر ما برداشته شود. این‏ها شکر دارد.

 این دعایی که دعایِ مختص پیامبر اکرم(ص) است را فراموش نکنید که عایشه می‏گوید امّ سلمه می‏گوید، معلوم می‏شود این ذکر پیامبر(ص) در مواقع خاصی و حساسی بوده! «اللهم لاتکلنی الی نفسی طرفة عین فی الدنیا و الاخرة».

 تعجب هم نکنید. یک اهل دلی به من می‏گفت: که در جوانی مبتلا شدم به یک زنی، من بودم و آن زن، از اوّل شب تا صبح، هر چه این زن کرد که من گناه کنم، نکردم، زن جوان، من جوان، خلوت، احدی نبود، زیر کرسی از اوّل شب تا صبح و صبح با نمره بیست از آن اتاق بیرون آمدم. می‏گفت پیر شدم. (آن وقت که این قضیه را برای من می‏گفت پیر بود)

 می‏گفت که چند سال قبل مبتلا شدم به همان زن، در همان اتاق، از اوّل شب تا به صبح خوابم نمی‏برد، منتظر بودم آن زن بیاید و بالاخره نیامد و با یک رفوزه گری صبح از زیر کرسی بیرون آمدم. ناگهان انسان به این وضعیت بد مبتلا می‏شود. شکر کنید. «لئن شکرتم لازیدنّکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید».[4] خوب شما آدم‏های متقّی هستید برای این تقوی شکر کنید. الحمدلله متقی هستم، الحمدلله نگاه آلوده ندارم. این‏ها شکر دارد آقا، الحمدلله نماز اوّل وقت می‏خوانم، الحمدلله مواظب زبانم هستم، غیبت نمی‏کنم، تهمت نمی‏زنم، شایعه پراکنی نمی‏کنم. خوب اینها شکر دارد. تا به حال شکر این‏ها را بجا آورده‏اید؟ شکر بجا آورده‏اید که الحمدلله من دهانم کلید دارد، زبانم کلید دارد، چشمم کلید دارد، دلم کلید دارد.

 خدا را قسمش می‏دهم به افرادی که راستی شکر گزارند. چه پیامبران، چه اوصیاء، چه بنده‏های خوب خداکه این مقام تسلیم و رضا، این مقام شکر را که بالاترین فضیلت است، به همه ما عنایت کند. ان شاءالله.

 والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته.

 

 سوره السجده، آیه 17.

سوره عبس، آیه 17.

سوره عبس، آیه 17.

سوره ابراهیم، آیه 7.