شکر2
چرا هر جا اسلام وارد شده، فقر و بدبختی و بیچارگی نیز به وجود آمده است؟
پاسخ این سوال ذکر چند نکته شایسته است:
اولا: این تصور با واقعیات تاریخی به هیچ وجه سازگاری ندارد. اسلام در 14 قرن پیش در شبه جزیره عربستان، متولد شد، مکانی که تبعیدگاه ایران و روم بود و علیرغم تمایل شدید این دو امپراطوری برای کشور گشایی، هیچ کدام کاری به عربستان نداشتند. چون برای آن ارزشی قائل نبودند. در حالی که طی مدت کوتاهی بعد از اسلام، یک نظام منسجم حکومتی این شبه جزیره را در برگرفت و دو امپراطوری ایران و روم را نیز به تدریج در مقابل خود خاضع کرد! این روند با تمام افت و خیزش در طی تاریخ ادامه داشته و به راحتی می توان ادامه آن را در قرون اخیر دید. اگر به انگیزه های کشف! قاره آمریکا نگاه کنیم، می بینیم که کاشفان برای مبادله با هند، و از ترس امپراطوری عثمانی، قصد داشتند تا دریا را دور زده و خود را به هند برسانند. و حتی طبق بعضی از تواریخ، بعد رسیدن به قاره آمریکا، ابتدا تصور می کردند که به هند رسیده اند. و امپراطوری عثمانی تا زمان جنگ جهانی دوم نیز باقی بوده است و در ظاهر یک امپراطوری اسلامی بوده است.
بنابراین این تصور که مسلمانان قدرت نداشته و بدبختی و بیچارگی همیشه همراهشان بوده، از جانب کسانی است که تمام تاریخ را کنار گذاشته و تنها نظام برقرار شده پس از جنگ جهانی دوم را می بینند که هنوز صد سال از آن نمی گذرد!
ثانیا: اگر همه تاریخ را رها کنیم و تنها همین صد سال اخیر را بنگریم، همچنان این تصور غلط خواهد بود. اگر چه در بسیاری از کشورهای اسلامی، مردم از فقر و بیچارگی در رنج هستند، اما این امر مختص کشورهای اسلامی نیست. بلکه در نقاط بسیاری وجود دارد. به عنوان نمونه کشور چین امروزه بازارهای جهان را در سیطره خود قرار داده، و یکی از عوامل بسیار موثر در این امر دستمزد بسیار پایین کارگر چینی است. که برای تامین حداقل های زندگی خود، کارهای سخت را می پذیرد. و چین نیز یک کشور کمونیستی و ضد خداست! بنابراین آیا می توانیم بگوییم که فقر، منحصر در بین مسلمانان است؟ علاوه بر آن با شروع جنبش 99 درصدی ها در غرب، تنها چشمان بسته نمی بینند که این تصویر رویایی از غرب، یک تصویر ناقص است! و حقایق دور مانده از بوغ های تبلیغاتی غرب، نیز وجود دارد.
ثالثا: وارد شدن اسلام به یک جامعه، با ادعای مسلمانی و چاپ زیبای قرآن و ... محقق نمی شود. بلکه تحقق بخشیدن به دستورات اسلام و پیاده کردن نظام اسلامی، جامعه را به یک جامعه اسلامی تبدیل می کند. اگر این معیار را به درستی مد نظر قرار گیرد، باید بگوییم کدام بخش تعالیم اسلام، سبب فقر می شود!
تعالیم اسلام، دعوت به کار و کوشش، کسب علم، احساس وظیفه در مقابل سایر افراد جامعه، رعایت اخلاق و ... است. آیا این ها فقر به وجود می آورند یا در صورت عمل کردن به آن ریشه فقر از بین می رود؟ تنها به گوشه کوچکی از این دسته احادیث اشاره می کنیم:
پیغمبر خدا صلى اللَّه علیه و آله فرمود: «عبادت هفتاد جزء دارد، و از همه بهتر تلاش جهت بدست آوردن روزى حلال است.»[1]
«رَسُولَ اللَّهِ ص یَقُولُ طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِیضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ؛[2] پیامبر خدا(ص) فرمودند: علم جویی بر هر مسلمان واجب است.»
رابعا: هدف انسان از زندگی چیست و کدامین نقطه را محبوب خود قرار داده است. آیا اندازه و شان انسان همین قدر است که شکمش سیر شده و حوائج مادی او تامین باشد؟ انسانی که تمام هستی را در هفتاد سال محدود می بیند، منطقا نمی تواند از پوچی فرار کند تا رفاه مادی را خواسته خود قرار دهد. و حتی اگر با غفلت، از این پوچی فرار کند، تفاوت خود را با حیوانات در چه می بیند؟
اوج رفاه مادی انسان را به آرامش نمی رساند. این سوال صالح، از مشرکان است که آنهایی که تمام هم و غم خود را صرف رسیدن به رفاه کرده اند، می توانند به آن بیندیشند:
«أَ تُترْكُونَ فىِ مَا هَاهُنَا ءَامِنِینَ * فىِ جَنَّاتٍ وَ عُیُونٍ * وَ زُرُوعٍ وَ نخَلٍ طَلْعُهَا هَضِیمٌ * وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتًا فَارِهِینَ[شعراء/146-149] آیا شما تصوّر مىكنید همیشه در نهایت امنیّت در نعمتهایى كه اینجاست مى مانید، * در این باغها و چشمه ها، * در این زراعتها و نخلهایى كه میوه هایش شیرین و رسیده است؟! * و از كوهها خانه هایى مىتراشید، و در آن به عیش و نوش مى پردازید!»
یعنی حتی اگر تمام تلاش شما نتیجه بدهد و بتوانید مانند قوم صالح به این حد از رفاه برسید، این سوال در مقابل شما مطرح است. مرگ و بیماری قابل انکار نیست. تغییر و تبدل دنیا، مساله ای قطعی است و تمام لذت های دنیا، آمیخته با رنج هاست. و فاصله بین مرفه ترین، و فقیرترین، در خوشی و لذت از دنیا، می تواند صفر باشد!
بنابراین چرا رفاه باید معیار و ملاک قضاوت باشد؟
[1]. معانی الأخبار، ص 367.
[2]. إرشاد القلوب إلى الصواب، ج1، ص165.
بسم الله الرحمن الرحيم
راز و نياز
«؛ مراتب شکر»
آن چه پيش رو داريد گزيدهاي از سخنان حضرت آية اللّه علامه مصباح يزدي(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 15/07/86 مطابق با بيست و پنجم ماه مبارك رمضان 1428 ايراد فرمودهاند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.
خداي شكور
خلاصه بحث گذشته اين شد كه وقتي موجودِ ذي شعوري، خدمتي براي موجودِ ذي شعور ديگري انجام بدهد، آن شخصي كه خدمتي دريافت كرده، احساسِ خاصي برايش پديد ميآيد و رفتاري مترتب بر آن احساس انجام ميدهد. بنابراين ما به عنوان كسي كه نعمتهاي الهي را دريافت ميكنيم و اين نعمتها را خدا براي خير ما عطا فرموده، در مقابلِ اين انعامِ الهي، بالفطره حالتي برايمان پيش ميآيد كه لوازمي دارد. اوّل اين كه با زبان تشكر كنيم. بعد رفتار خاصي انجام بدهيم. اين همان حقيقت شكر است.
نكتهاي كه اينجا براي تتميم بحث بايد متذكر شويم اين است كه در قرآن، شكر در موردِ خداي متعال هم به كار رفته است. يكي از اسماء حسناي الهي، شكور است. در چهار جاي قرآن صفت شكور براي خدا به كار برده شده است. در دو مورد هم خداي متعال نسبت به بعضي انسانها ميفرمايد: سعي اينها مورد سپاس و تشكر است؛ «وَ مَنْ أَرادَ الْآخِرَةَ وَ سَعي لَها سَعْيَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ كانَ سَعْيُهُمْ مَشْكُوراً 1»، اين كه سعي و تلاشِ آخرت طلبان مورد تشكر است، ظاهراً وجه ديگري ندارد جز اينكه خدا شكر ميكند. شاكرشان خداست. به هر حال اين جاي ترديدي نيست كه خداي متعال در مواردي خودش را شكرگزار معرفي ميكند. حال اين معنايش چيست؟ و آيا آن تعريفي كه براي شكر كرديم در اينجا هم صادق است؟
حقيقت و مجاز در صفات
مقدمهاي را بايد در اينجا تأكيد كنيم كه خداي متعال گاهي براي بيان بعضي از حقايق، تعبيراتي به كار ميبرد كه ما بتوانيم آنها را بفهميم. در اصل، استعمال اين تعبيرات يك نوع مجاز يا استعاره است. اصولاً هر مفهومي را دربارهي خدا به كار ببريم (كه دلالت بر اسم، صفت يا فعل الهي ميكند) چون ما حقيقتش را درك نميكنيم خالي از مجاز نيست. ولي در مواردي اين مجاز خيلي روشن است. يعني تعمدي در كار است كه كلام تنزل پيدا كند تا انسانها آن انگيزهي كافي را براي عمل به مقتضايش پيدا كنند. براي مثال در انفاقات مستحب يا در قرض دادن، مالي را از خودمان در اختيار انساني ديگر قرار ميدهيم. خدا ميفرمايد «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً 2»، براي اينكه ما را تشويق كند كه اين انفاقات يا قرض الحسنه را انجام بدهيم، ميفرمايد كيست كه به خدا قرض بدهد. شما فكر نكنيد كه اين پولتان را به انسان ديگري ميدهيد؛ يا مثلاً در زكات مجاني به او ميدهيد، نه، اين پول را شما به خدا ميدهيد. براي شما نگه ميدارد و در قيامت به شما پس ميدهد؛ «فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً». اين از آن رباهاي حلال است. خدا از شما قرض ميگيرد، چند برابر به شما پس ميدهد. اين تعبير از نهايتِ لطف الهي است كه در تعابير، خودش را در حدّ يك انسان تنزّل ميدهد و ميگويد شما اين كار را بكنيد و به من قرض بدهيد، من روز قيامت چند برابر جبران ميكنم. اين براي چيست؟ براي اينكه ما را وادار كند يك كاري به نفع خودمان انجام دهيم. و گرنه او كه به اينها نيازي ندارد، «وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ3». اين طور تعبيرات مبتني بر يك قرارداد اعتباري است. خدا «يعتبر نفسه مستقرضاً». اين مطلب به صورت لطيفتري در بسياري ديگر از موارد هم ميآيد.
آثار تكويني عمل
اساساً اينكه خداي متعال ميگويد اگر كار خير بكنيد، من به شما پاداش ميدهم يا اگر گناه كنيد، عذابتان ميكنيم؛ ظاهر اين ملازمهاي كه بين كار خير و پاداش، گناه و عقوبت، وجود دارد يك قرارداد است. مثل قرارداد دو نفر با هم. كانّه ما يك كاري براي خدا انجام ميدهيم و خدا هم پاداش ميدهد. در تعبير جزا و اجر كه در قرآن به كار رفته، مثل «فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ4»؛ كه اجر يعني مزد كار؛ يك نوع تنزل وجود دارد. چون خدا كه به كار ما احتياجي ندارد تا به فرض در مقابل عمل ما بدهكار باشد. پاداشها و عقابها از آيات و روايات و هم از بحثهاي عقلي، نتيجه گرفته ميشود كه اين بخشيدنها نتيجهي وضعي اعمال خود ماست. ثوابهايي كه براي اعمال وجود دارد اثري است كه در آن عالم، بر اين كار به طور تكويني مترتب ميشود. بخشيدن هم پشتوانهاي دارد، اينطور نيست كه صرف يك قرارداد گزافي باشد كه اين كار را ميكني و آنها تو را ميبخشند! نه، كار خوبي كه انسان ميكند، باعث بخشش ميشود؛ اين كار در آن كارِ قبلي اثر ميگذارد. اين كار يك نورانيتي دارد كه آن ظلمت قبلي را از بين ميبرد ولي براي اينكه ما بيشتر بفهميم و بيشتر برايمان منشأ اثر بشود نعبيرش اين است كه اين مزد كار است و آنجا هم عقاب و كيفر كار است و گاهي هم خدا كيفرش را در شرايط خاصي ميبخشد. يعني اين تعبيرات يك نوع تعبيرات اعتباري است؛ مبتني بر حقايقي كه ذهن ما با آن حقايق خيلي آشنا نيست، اما وقتي به صورت مفاهيم اعتباري بيان ميشود بهتر ميفهميم و بهتر تأثير ميگذارد.
تجارت با خدا
در تعبير مشابهي در قرآن ميفرمايد كه خداي متعال جانهاي مجاهدين را ميخرد. «إِنَّ اللَّهَ اشْتَري مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ؛ 5 ». يا بالاتر، لفظ تجارت را به كار برده است؛ «هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلي تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ * تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ6»؛ ميخواهيد تجارتي به شما ياد بدهم كه براي شما خيلي سود داشته باشد. بياييد جانهايتان را بفروشيد به خدا. در راه خدا جهاد كنيد كه خدا جان شما را ميخرد و در مقابلش بهشت ميدهد. اين تعبير كه، «خدا ميخرد»، آيا يعني واقعاً ما مالك چيزي هستيم كه خدا ندارد و ما به او ميفروشيم؟ مگر ما جانمان براي خودمان است؟ جان همه را خدا ميگيرد. مال خودش است. اين فروختني نيست. يك تنزلي است براي اينكه ما تشويق شويم به كار خير تا انگيزهي رفتار ما بشود. عبادت مطلوب خداست؛ مطلوب خدا، نه از آن جهت كه احتياج به آن دارد، بلكه از آن جهت كه خدا خوبيها را دوست دارد و اصلاً ما را براي عبادت خلق كرده است، براي اينكه كمال ما در اين است كه از راه عبادت به قرب الهي برسيم. اين تعبيرات براي اين است كه ما رابطهي خودمان را بيشتر با خدا درك كنيم و سعي كنيم كارهايي انجام بدهيم كه او ميپسندد تا به كمال بيشتري برسيم. وقتي اين كارها را انجام ميدهيم، اعتباراً خدمتي را انجام دادهايم. در دعاي كميل هم داريم كه من را دائماً در خدمت خودت قرار بده. آن وقت در مقابل اين خدمتي كه ما ارائه ميدهيم، خدا تشكر ميكند.
خدا چگونه تشكر ميكند؟
شكر يعني قدرداني؛ حالا قدرداني خدا چيست؟ رضوان الهي، افزايش نعمت و... . خود همين كه «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ7»، وقتي شما شكر نعمت به جا ميآوريد من نعمتتان را زياد ميكنم، يعني قدرداني از شكرتان. شكر شما عبادتي است كه انجام ميدهيد و من شكر شما را تشكر ميكنم. تشكرش به اين است كه نعمتتان را افزايش ميدهم. بيشتر پيش خدا محبوب و مشمول رضوان الهي ميشويد. اينها شكر خداست. پس باز تعريف شكر در اين جا هم صادق است كه خدا شكر ميكند، يعني در مقابلِ خدمتي كه بندگان در پيشگاه الهي ارائه ميدهند، او قدرداني ميكند، كاري انجام ميدهد كه متناسب با قدرداني آن نعمتها و خدمتهاست.
رابطه معرفت و شكر
قبلاً عرض كرديم براي تحقق زمينههاي شكر بايد نعمتهاي خدا را بشناسيم، چه قبل از پيدايش و چه حال و چه در آينده. آنهايي كه نعمتهاي معنوي را ميشناسند، مثلاً ارزش عقل، ايمان، معرفت، محبت، ولايت و امثال اينها را درك ميكنند، مراتب شكرشان بالاتر خواهد بود. توفيق انجام عمل خير، عاقبت به خيري، با ايمان از دنيا رفتن، مشمول رحمت الهي قرار گرفتن، در بهشت از نعمتهاي خدا و از رضوان الهي بهرهمند شدن، همهي اينها نعمتهاي خداست و چون همهي اينها به نفع و مطلوب ماست احتياج به شكر دارد، اما فهم و مراتب معرفت ما متفاوت است. خيليها اصلاً نميدانند خدا چه چيزهايي براي ما آفريده است! (با مسامحه عرض ميكنم) تا ابد هم بنشينيم و نعمتهاي خدا را بشماريم، نه تمام ميشود و نه ما قادريم به شمارش. فقط بخواهيم يكي يكي اجزا تشكيل دهنده بدن را بشماريم و شكر آنها را به جا آوريم. سالها طول ميكشد چه رسد به احصاء تمام نعمتهاي الهي در عالم. هر اندازه آدم بيشتر پيببرد كه چقدر نعمتهاي خدا زياد است، مرتبهي شكرش افزايش پيدا ميكند.
مراتب معرفت
از طرف ديگر تمام نعمتها از خداست. از خدا دانستن هم مراتبي دارد؛ يكي از اين جهت است كه خدا عالم را آفريده و همهاش از آن خداست. ولي يك وقت از جهت ارتباطي كه بين اينها با وجود من برقرار شده مورد توجه قرار ميگيرد. اينها مقدمه شده براي اينكه من به وجود بيايم، حيات و عقل و شعور داشته باشم. اينها را هم از چند جهت به خدا نسبت ميدهيم، يكي به عنوان سر سلسله، كه اينها زنجيرهاي است كه حلقهي اولي دست خداست. اما كساني كه معرفتشان بيشتر است ميگويند علاوه بر حلقهي اوليه، در پيدايش هر پديدهاي مجموعه عواملي در كار است كه در همهي آنها خدا دخيل است. يك نوع شراكتي براي خدا در پديدهها قائل ميشوند. مثل اينكه ميگوييم: ان شاء الله من غذا ميخورم و سير ميشوم. اين ان شاء اللهي كه ميگويم يعني مشكل و مرضي پيش نيايد و الّا سيري را مال غذا ميدانم. يا مثلاً بهبود مرض را از دارو ميدانم. اگر ميگوييم ان شاءالله، بگو انشاءالله يعني طبيب اشتباه نكند. از اين بالاتر، باز بينش ديگري است كه تأثير اصلي را براي خدا قائل است. بقيه به عنوان ابزارهاي كار است، مثل خطاطي كه تأثير اصلي از براي خطاط است، و قلم و كاغذ و مركب ابزار است، براي قلم و كاغذ هم تأثير قائليم، اما تأثير ابزاري. و بالاخره ميرسد به پايهي معرفت اولياء خدا كه تأثير حقيقي را براي خدا قائلند. اما چگونه؟ هر وقت رسيديم انشاءالله ميفهميم! اين را با بيان نميشود گفت. عدهاي به حدي از توحيد افعالي ميرسند كه تأثير حقيقي را از او ميبينند. اگر اسبابي هم لازم است اسبابي است كه او قرار ميدهد. تأثير اسباب لازمهي آن فعل و مرتبهاي از فعل است، اما كار كارِ اوست. خب، كساني كه اين معرفتهاي مختلف را دارند، شكرشان هم تفاوت ميكند. كسي كه براي خدا در پديدهها يك درصد سهم قائل است ميگويد من بايد بروم كار كنم، زحمت بكشم، عرق بريزم، كار ياد بگيرم، قرارداد ببندم، پول بگيرم، خدا هم كمك كند. خيلي وقتيها نعوذ باللّه خدا، يك جنبهي تشريفاتي دارد! باز هم خوب است، بهتر از آنهاست كه خدا را هيچكاره ميدانند، «قالَ إِنَّما أُوتِيتُهُ عَلي عِلْمٍ عِنْدِي8»؛ قارون گفت: پولها را با هوش و زحمت خودم به دست آوردهام.
تفاوت انسانها در معرفت و شكر
به هر حال انسانها از لحاظ معرفت خيلي متفاوتند. «لَوْ عَلِمَ أَبُوذَرٍّ مَا فِي قَلْبِ سَلْمَانَ لَقَتَلَهُ9»، در يك روايت دارد «لَكَفَّرَهُ»، بعدش در ذيل بعضي روايات دارد «لَقَدْ آخَي رَسُولُ اللَّهِ(ص) بَيْنَهُمَا»؛ در ميان اصحاب پيغمبر هيچ كس ايمانش نزديكتر از سلمان و ابوذر به هم نبود، به طوري كه پيغمبر اكرم(ص) آنها را برادر قرار داد. در عين حال چيزهايي را سلمان ميدانست و درك ميكرد كه اگر به ابوذر ميگفت لقتله يا لكفّره. مراتب معرفت اينقدر متفاوت است. به دليل همين اختلافي كه در مراتب معرفت هست، مراتب شكر و ارزش شكر هم تفاوت ميكند. اين هم اختلافي است در اينكه ما چه اندازه اين نعمتها را از خدا بدانيم، يعني تأثير حقيقياش را چه اندازه از خدا بدانيم. و بالاخره ميرسد به اينجا كه ما ميدانيم كه خدا اين خورشيد را آفريده و باران را نازل ميكند، (صد در صد درك هم كرديم) اما چه اندازه قصد داشته تا به من سود برساند؟ باران را نازل كرده و منطقهاي را سيراب كرده است، آيا واقعاً ميخواسته به من هم برسد؟ چون زماني انسان انگيزهي شكر قوي دارد كه بداند به خاطر شخص او اين كار را كردهاند. بله گاهي مثلاً ممكن است انسان به عنوان نماينده ملتي از خدمتي كه به يك ملتي شده تشكر كند كه اما اينجا تشكرش به نمايندگي از جمع است. اين فرق ميكند با اينكه خودش انگيزه داشته باشد كه شخصاً تشكر كند. واقعاً اين باراني كه نازل شد، ميخواست نفعش به من هم برسد؟ اين بادي كه آمد ميخواست نسيمش به من هم بخورد؟ آيا اينطور است يا نه؟ اين هم معرفتِ خاصي است، باز مربوط به توحيد. درك كردن و باور كردنش آسان نيست.
تأثير توحيد در شكر
اگر بخواهيم مقداري نزديك شويم، خوب است از اينجا شروع كنيم كه آيا خدا باراني را كه ميفرستد ميداند هر قطرهاش كجا ميريزد؟ يا نميداند؟ آيا بادي كه ميفرستد، ميداند اين باد كدام برگها را به حركت در ميآورد يا نميداند؟ در قرآن هم صريحاً ميفرمايد «وَ ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ10»؛ يا «وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلاَّ يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلاَّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ11»؛ همهي اينها را خدا ميداند. وقتي باور كرديم خدا ميداند، سؤال ميكنيم آيا خدا ميداند كه اين براي من نافع است يا نميداند؟ اگر نداند كه باز، علم خدا ناقص است، پس هم ميداند چقدر نعمت ميفرستد و به كجاها ميرسد و هم ميداند كه به چه كساني و دقيقاً به چه اشيائي خواهد رسيد. خب وقتي كه اينها را ميداند و ميداند كه اينها خير من است، آن وقت نميخواهد اين خير را به من برساند؟ مگر او هر چيز خوبي را دوست ندارد؟
ما وقتي چيزي نميخواهيم، به اين دليل است كه يا دركمان ناقص است كه نميدانيم چه چيز براي چه خوب است تا قصد بكنيم، يا چون احتياجي به آن نداريم، به آن اهميت نميدهيم. خداوند هر چيزي را كه خلق ميكند و به كمال ميرساند براي خود آن موجود است. پس زمينهي شكر به اين صورت فراهم ميشود كه ما بدانيم آنچه در اين عالم از گذشته و حال و آينده هست در وجود ما مؤثر است، و به نفع ما تمام ميشود، و همه اينها از خداست و خدا براي ما آفريده است. البته منافات ندارد كه براي ديگر موجودات هم آفريده باشد، آن حسنِ تدبير خداست كه با يك تير چند نشان ميزند. در حديث قدسي است كه من با هر بندهاي آنچنان رفتار ميكنم كه گويا غير از او بندهاي ندارم و بندگان من با من آنچنان رفتار ميكنند كه گويا غير از من همه خداي آنها هستند.!
پس هر قدر معرفت ما بيشتر شود اولاً به وجود نعمتها، دوم به تأثير آنها در خيرِ ما، سوم به اينكه اينها از طرف خداست و چهارم اينكه همهي اينها به خاطر ما خلق و ترتيب داده شده و عنايت بوده كه اينها به ما برسد تا استفاده كنيم، زمينهي شكر براي ما بيشتر فراهم ميشود و شكر ما ارزش بيشتري خواهد داشت.
1. اسراء / 19.
2. بقره / 245.
3. مزمل / 20.
4. تين / 6.
5. توبه / 111.
6. صف / 10.
7. ابراهيم / 7.
8. قصص / 78.
9. الكافي، ج 1، ص 401، باب فيما جاء أن حديثهم صعب مستصعب، روايت 2.
10. يونس / 61.
11. انعام / 59.
درجات و مراتب شکر
شکر درجاتی دارد: گاهی انسان نعمتهای خدا را زاهدانه به رسمیت می شناسد و آنها را بجا مصرف می کند تا در قیامت نسوزد و یا به بهشت باریابد. خدای سبحان می فرماید:
«اذکروا نعمتی التی انعمت علیکم» (1)
به یاد نعمت من باشید؛ وقتی به یاد نعمت من بودید شاکر نعمتید و «شکر نعمت، نعمتت افزون کند» :
«لئن شکرتم لازیدنکم» (2).
ولی گاهی انسان خدا راعارفانه شکر می کند؛ یعنی می گوید: خدایا! هستی و کمالات من و جهان، نعمت توست و تنها ولی نعمت تویی؛ «بر سر هر سفره بنشستم خدا رزاق بود» در کنار سفره هر مدرس، گوینده و
[310]
اندرز دهنده ای که بنشینیم در حقیقت، خدا گوینده، اندرز دهنده و مدرس است و به طور کلی انسان بر سر هر سفره غذای ظاهر و باطنی بنشیند خدا رزاق است؛ در این صورت چنین شکری عارفانه می شود و در این گونه موارد، شاکر عارف از توجه به نعمت به توجه به ولی نعمت می رسد.
گاهی به کسی میوه ای می رسد و او بر اثر آن خوشحال می شود ولی گاهی از این مرز بالاتر می رود و می گوید بسیاری از این میوه ها را حیوانات و حشرات نیزمی خورند و همچنین از گوشت حیوانات، مقدار کمی نصیب ما می شود. اوگرچه اینها را نعمت حق می داند و شاکر است، لیکن نعمت باطنی را برتر از نعمت ظاهری می داند. در زمینه علم و معرفت و اخلاق نیز اگر نعمتی نصیب کسی شود، خدا را شاکر است که به او علم، معرفت، اخلاق، قسط و عدل، نوع دوستی و نوع پروری داده است و البته اینها نعمتهای برتر است؛ اما گاهی از این حد نیز بالاتر می رود و می گوید بسیاری از این اوصاف را ملائکه نیز دارند و من که «خلیفة الله» هستم نباید در حد فرشتگان به سر ببرم؛ آنگاه از همه اینها می گذرد و می گوید خدایا! اینها نعمت است، ولی بهترین نعمت، خود ولی نعمت است؛ چنانکه خدای سبحان بهترین معروف و برترین معبود و مشکور و مذکور است:
«یا خیر معروف عرف، یا افضل معبود عبد، یا اجل مشکور شکر، یا اعز مذکور ذکر» (3).
در این صورت، چیزی آنها را جز علاقه به حق و لقای او راضی نمی کند.
گاهی علاقه های مجازی در کسی پیدا می شود و او بی تاب و مضطرب است و قدرت تحمل آنها را ندارد. گاهی انسان در بعضی از مراسم، حتی مراسم نشاط آور، مانند جشنها با آن که زود گذر است مشتاقانه مضطرب است. حال اگر به جمال خدا دل ببندد باید خیلی بی تاب باشد؛ چنان که گفته شد:
«عجبا للمحب
[311]
کیف ینام» (4)
دوست حق به خواب نمی رود.
در نتیجه چنین کسی نعمت الهی را در خود حق، خلاصه می بیند و آنگاه او را شکر می کند؛ یعنی، محبت، معرفت و عطش لقای او را در دل می پروراند.
در این حالت است که
«لئن شکرتم لازیدنکم» (5)
به بهترین وضع شامل او می شود؛ یعنی چون شما شکر نعمت را در حد معرفت حق می دانید، خدا هم هستیتان را اضافه می کند، نه این که فقط نعمتتان را اضافه کند. اگر کسی شکرگزار نعمت حق باشد، خدا «نعمت» او را اضافه می کند؛ ولی اگر کسی شکرگزار خود حق باشد، خدا «خود» او را افزون می کند، یعنی درجات هستی او را برتر و ذات او را کاملتر می کند؛ به این معنا که، اگر قبلا جزو «عملوا الصالحات» بود، اکنون جزو «صالحین» و اگر جزو صالحین بود، اکنون از «کملین» اهل صلاح است.
ممکن است کسی شکر گزار نعمت حق باشد، ولی «حق شناس» نباشد؛ یعنی همه تلاش و کوشش او این باشد که نعمت خدا را شناسایی کند و آن را بجا مصرف کند؛ واجب و مستحب را انجام دهد و حرام و مکروه را ترک کند؛ برای این که از جهنم برهد و به بهشت برسد؛ در این صورت او در حقیقت، کفران نعمت می کند؛ یعنی، منعم و ولی نعمت خود را نمی بیند، ولی سوداگرانه یا اجیرانه سپاسگزار حق است که برگشت این گونه شکر به این است که او نعمت را بجا مصرف می کند تا نعمت بهتری دریافت کند.
1. سوره بقره، آیه 40.2. سوره ابراهیم، آیه 7.3. مفاتیح الجنان، دعای جوشن کبیر، بند 86.4. بحار، ج 67، ص 160 (بیان) .5. سوره ابراهیم، آیه 7.
درس اخلاق حضرت آیت اللَّه العظمی مظاهری«مدظله العالی»
موضوع: مراتب خلوص (شکر)
تاریخ: 13/ 4/ 1375
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم بسم اللَّه الرحمن الرحیم رب اشرح لی صدری و یسّر لی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
رسیدن به مقام تسلیم و رضا کار بسیار مشکلی است امّا فضیلتی است بسیار لازم. در باب تسلیم و رضا بحث ما به اینجا رسید که دو قسم است. یکی راجع به الطاف جلیه خدا و دیگری راجع به الطاف خفیه خدا، که در مباحث قبلی از قرآن و روایات اهل بیت (ع) فهمیدیم که هر چه از طرف حق باشد، لطف است. گاهی لطفی است که همه میفهمند پروردگار عالم سلامتی و عقل و اسلام و شیعه گری به ما داده است. اینها را میفهمیم. اینها از الطاف جلیه خداست. امّا گاهی انسان مبتلا به مصیبت میشود خوب این هم لطف از طرف حق است. و درک این لطف برای عموم مردم کار مشکلی است. از نظر عقلی ما طلبهها مشکل نیست که بدانیم لطف خفی است. گفتم که با دلیل «لّم» خوب میفهمیم که لطف خفی است. پروردگار عالم حکیم است، قادر است، عالم است، جواد است، پس اینکه برای من جلو آمده است (این مصیبت) صد در صد در آن حکمت است. خدا عالم به اوست و اگر حکمت نبود، خدا قادر به اوست نمیگذاشت این مصیبت بیاید. مخصوصا اینکه خدا از من بر من مهربانتر است، نمیگذاشت این مصیبت بیاید پس این مصیبت که آمده معلوم میشود صد در صد مصحلت من در آن است. میشود لطف خفی.
دانستن این امر برای ما طلبهها آسان است. برای یک موحد آسان است امّا باور کردنش که این لطف خفی است کاری است بسیار مشکل. که به او میگوئیم مقام تسلیم و رضا. و مراتبی هم دارد، در آن حدیث معراجیه خطاب شد به پیامبر اکرم (ص) یا رسول الله بندههایی هستند که اگر بداند رضایت من در این است که پاره پاره شود یا هفتاد مرتبه با شکنجه کشته شود، این را بهتر از هر چیزی میخواهد، بهتر از هر سلامتی، بهتر از هر مالی. - این در روایت نیست ولی یک قدری بالاتر: بهتر از بهشت و آنچه در بهشت است - بهتر از همه اینها رضایت خدا را میخواهد. حالا این رضایت خدا ولو به این باشد: صار عرضاً عرضاً پاره پاره شود. یا قتل سبعین مرّةً باشدّ القتل هفتاد مرتبه با شکنجه کشته شود، امّا مورد رضایت خدا.
خطاب شد یا رسول اللَّه این برای بنده من محبوبتر است از اینکه مثلا سلامتی داشته باشد، یک عمر اولاد خوب داشته باشد، یک عمر تمکن مالی داشته باشد، یک عمر بلکه یک مقدار بالاتر بهشت داشته باشد «هم فیها خالدون».
خوب این مقام را پیدا کردن مشکل است. امّا از این حدیث معراجیه میفهمیم مربوط به پیامبران و اوصیاء و ابیعبداللَّه الحسین و حضرت زینب(س) نیست. بندههای خدا هم میتوانند این مقام را پیدا کند. این جمله حضرت زینب «ما رأیت الّا جمیلا» از این روایت فهمیده میشود بندههای خدا میتوانند این حالت را پیدا کنند. و علی کل حال این مقام شکر در الطاف خفیه بدست آوردنش مشکل است. امّا اگر کسی با مبارزه نفس و مجاهده و دعا و راز و نیاز با خدا، توسل به مثل حضرت زینب بتواند ولو مرتبه ضعیفش را بدست آورد انصافاً مقام بالایی است.
یعنی انسان بتواند این حالت را پیدا کند که بگوید خدایا من دو رکعت نماز میخواهم بخوانم (حالا نافله یا واجب)، ولو اینکه به من دنیا ندهی، ولو اینکه به من بهشت ندهی، ولو اینکه من را جهنم هم ببری، ولو اینکه به آن مقام حضور را به من ندهی، (از تمام این منازل بگذرد و) برسد به اینجا که بگوید خدایا من این دو رکعت نماز را میخوانم برای خشنودی تو ولو اینکه مرا جهنم هم ببری.
خوب این حالت را پیدا کردن مشکل است امّا انصافاً لذت عجیبی دارد. همین دو رکعت نماز اینطوری است که بهشت را برایش واجب میکند، مقام عنداللهی به او میدهند و بالاخره هم دنیا دارد هم آخرت. دنیا و آخرتی که به قول قرآن «فلاتعلم نفس ما اخفی لهم من قرة اعین جزاء بما کانو یعملون[1] .
مطلبی که امروز میخواهم عرض کنم این است که:
رسیدن به این مقام تسلیم و رضا مشکل است. یعنی شکر در الطاف خفیة خدا امّا اگر ما شکر در الطاف جلیه خدا نداشته باشیم خیلی بیوفایی است و اتفاقا شکر در الطاف جلیه خدا هم: «و قلیل من عبادی الشکور». معمولا انسان بی وفاست. این جمله قتل الانسان ما اکفره[2] را فراموش نکنید. این آیه ظاهرا منحصر به فرداست که خدا این قدر با غضب و تَشَر میفرماید مرگ بر این انسان که چقدر بی وفاست. یعنی اگر یک مصیبت کوچکی برای ما جلو بیاید تمام نعمتهای خدا فراموش میشود. معمولاً همه - إنشاءالله شما نه - منفیباف هستیم. یعنی از مثباتی که داریم مغفول عنها هستیم و آنچه که منفی است و به عقیده ما نعمت است، همیشه «متوجه الیها» است. مثلا یک آدمی که فقیر است این فقرش همیشه در نظر اوست. مقایسه نمیکند که فقیرم امّا سلامتی دارم، عقل و شعور دارم. بخاطر نعمت عقل و شعور و سلامتی الحمدلله رب العالمین بگوید و بعدش هم از خدا بخواهد فقرش را برطرف کند. این کم است «و قلیل من عبادی الشکور». یکی از روانشناسان خارجی یک مقایسه شیرینی کرده است: میگوید تو که فقیری، من دو تا چشم تو را میگیرم و تمام دنیا را به تو میدهم. قبول میکنی یا نه؟ مسلم میگوید نه، تمام دنیا مال تو امّا دو تا دستت را میگیرم. قبول میکنی یا نه؟ مسلم میگوید نه، کرباش همه دنیا مال تو، دیوانه باش همه جهان مال تو، مریض باش همه جهان مال تو، دو تا پا نداشته باش همه جهان مال تو.....
پس معلوم میشود ما داراییهای زیادی داریم. امّا منفیباف هستیم. میگویند مرحوم مدرس - که در مسجد رحیم خان دفن است - خدا رحمتش کند ایشان در همین مدرسه صدر آمدند برای درس گفتن و به شوخی به آقایان طلبهها گفتند شما روزی صد تومان دارید. اینها تعجب کردند روزی صد تومان داریم یعنی چه؟ گفتند یکی از متموّلین محله ما این حبس البول پیدا کرده و یک دکتری از خارج آوردهاند روزی یک مرتبه بول این فرد را خارج میکند و روزی صد تومان از او میگیرد. خوب شما خودتان روزی چهار پنج مرتبه بول میکنید بنابراین روزی پانصد تومان دارید. ولی این روزی صد تومان که مرحوم مدرس میگویند، بالاتر از این هاست.
به بهلول نسبت میدهند که پیش هارون آمد و به هارون گفت اگر تشنه شوی و در جایی باشی که به تو آب ندهند چقدر حاضری بدهی یک لیوان آب بخوری؟ گفت نصف دارایی و سلطنت ام را، گفت حالا اگر حبس البول پیدا کردی چکار میکنی؟ گفت آن نصف دیگر دارایی و سلطنت ام را میدهم برای اینکه بول کنم. بهلول گفت سلطنتی که به یک لیوان آب خوردن و یک بول کردن ارزش داشته باشد غرور ندارد. دیگر نباید من من بکند. حالا ما این نتیجه اخلاقی را باید در اینجا بکار بریم. اگر انسان یک روز قوه بلع نداشته باشد نتواند یک لیوان آب بخورد. یا قوه بلع داشت این آب را خورد ولی حبس البول پیدا کند آیا حاضر نیست همه دنیا را فدای این قوه بلع یا حبس البول بکند؟ البته که حاضر است.
آیا هیچ وقت شده بگوئیم الحمدلله قوه بلع داریم؟ یا بگوئیم الحمدلله که میتوانیم تطهیر کنیم؟ الحمدلله رب العالمین که چشم و پا و دست داریم؟ همین لقمهای که میگذارند در جلوی ما، به قول سعدی:
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
اینها همه لقمه را آماده کردند و لقمه جلوی ما گذاشته شده، تازه اوّل نعمتهای خداست. اگر لقمه غذا را در دهان بگذاریم و غدد بزاقی ترشح نشوند یا قوه بلع از بین رفته باشد، یا اپیگلوت نباشد که دهانه نای را ببندد تا غذا وارد ریهها نشود، یا غذا در معده بماند و وارد اثنیعشر نشود، یا غذا وارد اثنیعشر بشود ولی آن رگها جوهر را نگیرد و مواد غذایی دفع شود، یا کلیهها کار نکنند اگر گلبولهای قرمز (گارد پخش ارزاق) نباشند، اگر گلبولهای قرمز اکسیژن را به سلولها نرسانند و دی اکسید کربن را از آن دور نکنند و جهت خروج از بدن به ریهها نرسانند،....
خدا رحمت کند سعدی را چقدر عالی گفته:
هر نفسی فرو میرود ممد حیات و چون باز گردد مفرّح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب.
آیا تا به حال شده که بگوئیم الحمدلله که میتوانم نفس بکشم؟خدا رحمت کند، درجاتش عالی است خدا متعالی کند، استاد بزرگوار ما آیتالله العظمی بروجردی میفرمودند که سعدی اشتباه کرده گفته در هر نفسی دو نعمت موجود است. نه در هر نفسی چهار نعمت موجود است. چون اکسیژن به مغز میرسد باعث مفرح ذات و ممد حیات میشود. از نظر طبی میگویند درست نیست و نمیدانم مراد ایشان چیست؟ از نظر تجربه اینگونه هست. یعنی وقتی انسان یک جایی برود که آب و هوای خوب و پاکی دارد، مخصوصا اگر نفسهای عمیق بکشد، مغزش حال میآید. حالا نمی دانم از نظر طبی چگونه میشود درستش کرد امّا علی ای حال مرحوم بروجردی میفرمودند در هر نفس چهار نعمت موجود است.
حالا چهار نعمت هم نه، بلکه یک نعمت؛ آیا ما برای این یک نعمت تاکنون شکر کردهایم؟ اگر گلبولهای سفید کار خودشان را انجام ندهند و با میکروبهایی که وارد بدن میشوند (از راه چشم، گوش، دهان و....) مبارزه نکنند ما میمیریم. اگر گلبولهای سفید ناتوان بشوند آن تلگراف، آن تبی که برای ما پیدا میشود گوشزد میکند که من نیرو میخواهم. آیا تاکنون از اینکه تب کردن ما را از عفونت در بدن باخبر میکند شکر خدا کردهایم.
آیا تاکنون گفتهایم الحمدلله که سلامت هستم؟ الحمدلله که میتوانم بنشینم، راه بروم؟ الحمدلله چشم، گوش، دست و پا دارم؟ ولی مهمتر از اینها الحمدلله که عقل دارم؟ خوب اگر حالا یک دیوانه بودیم و میآمدیم در مدرسه صدر و همین علم را هم داشتیم. - من هیچ وقت فراموش نمیکنم یکی از شاگردهای مرحوم حاج شیخ رضوان الله تعالی علیه، دیوانه شده بود و در زمان طلبگی ما در قم این فرد در مدرسه ما میآمد و میرفت، تمام خصوصیات دقی مرحوم حاج شیخ در نظرش بود. لذا ما بارها از او استفاده میکردیم. حتی آن الفاظ یزدی که مرحوم حاج شیخ گاهی بکار میبردند در نظرش بود من یادم هست در باب استصحاب یک مساله از او پرسیدم گفت که استصحاب در اینجا جاری نیست برای اینکه بیل به کتش خورده است. این اصطلاح یزدی است و مرحوم حاج شیخ رضواناللهتعالیعلیه روی ممبر وقتی میخواستند بگویند این معارض دارد. این معارض، استحصاب را کمرنگ و ناتوان کرده است. میگفتند بیل به کتش خورده است. و این دیوانه اینها را یادش می بود و میگفت و ما از او استفاده میکردیم. امّا خوب دیوانه بود. به آن اندازه دیوانه بود که وقتی نماز نمیخواند و ما به او میگفتیم نماز بخوان میگفت: اخد ما وهب و سقط ما وجب!! خوب میفهمید دیگر. حالا راستی اگر ما اینطور بودیم. میآمدیم در مدرسه و ظهر نماز هم نمیخواندیم و میگفتیم اخذ ما وهب و سقط ما وجب. اینها شکر ندارد انصافاً جمله رسایی در قرآن هست برای همه مان هم هست. الا شاذاً الا نادراً آیه چنین است: «قتل الانسان ما اکفره»[3] مرگ بر این انسان که چقدر بیوفاست. بیوفایی ما عجیب است. راجع به خدا بی وفا هستیم. راجع به پیامبر(ص) بیوفا هستیم، راجع به ائمه طاهرین (ع) من جمله حضرت ولی عصر (عج) بیوفا هستیم، راجع به مردم بیوفا هستیم. معمولا زن و شوهر راجع به هم بیوفا هستند. یعنی زن از صبح تا ظهر خانه را جارو میکند. خوب خانهداری، بچهداری و شوهرداری سخت است. این سه کار سه تا آدم حسابی میخواهد. این زن کار سه نفر را انجام میدهد. حالا شما ظهر بروید خانه و ناهار نیم ساعت دیر شود، چه غوغایی به پا میکنید. این را میگویند بی وفایی! یعنی خوبیها فراموش میشود. در مورد زن هم همین طور است. میداند که خرج و مخارج تامین کردن در این زمان کار مشکلی است. امّا یک چیزی خواسته و شوهرش نپذیرفته است. چه قهر و تلخی!! اگر این «قتل الانسان مااکفره» را عامش بگیرد همین جوری میشود دیگر، راستی این انسان بیوفاست. و اخلاق میگوید پستترین انسان کسی است که بی وفا باشد. این شعر سعدی را فراموش نکنید. خوب شعری است:
آنکس که نمک خورد ونمکدان بشکست
پیش رندان حقیقت، سگ به از اوست
راستی چنین است. یک روایتی داریم نمیدانم چگونه میتوان درستش کرد. همین جورهاست شاید کشف و شهودی باشد برای او؛ که برای یک عابدی مرتب روزی میرسید. حالا بنا شد امتحان بشود. - خدا نکند امتحانی که نتوانیم در آن موفق شویم برایمان پیش بیاید. مرتب در معرض امتحان هستیم. باید دعا کنیم اقلاً در این امتحانها نمره یازده دوازده بدست بیاوریم و رفوزه نشویم گر چه معمولا رفوزه هستیم - این فرد عابد بنا شد امتحان بشود پس دو سه روز روزی برایش نیامد. رفت در خانه یک گبری گدایی کرد و آن گبر دو سه تا نان به این داد. وقتی که میخواست برود سگِ این گبر به این فرد حمله کرد و او از ترسش نان اوّل را داد و سگ خورد و همین طور تانان سوّم را هم خورد و باز هم او را دنبال کرد. این فرد به سگ گفت بی حیا رهایم کن من که دیگر چیزی ندارم. صاحب خانه سه تا نان به من داد، میگوید سگ به زبان در آمد - حالا نمیدانم کشف بوده یا خودش توجه پیدا کرد، خدا به او الهام کرد - گفت بی حیا تویی، یک عمر در خانه خدا بودی، پروردگار عالم به تو روزی میداد، حالا سه روز یک ابتلا برای تو پیش آمد، یک امتحان برای تو جلو آمد، اینطور کردی. آمدی درب خانه دشمن خدا. و ما نظیرش را زیاد داریم. آقایان، زیاد، که دو سه روز یک ابتلا، ناگهان میرسد به کفر.
پروردگار عالم باید به ما تسامح کند و برای یک طلبه این خوب نیست. نباید وضع به گونهای باشد که خدا با ما تسامح کند - البته شما ان شاءالله در بهشت از اولیاء خدا هستید. شما ان شاءالله دنبال امیرالمؤمنین (ع) یک انسان کامل هستید و بهشت میروید - ولی در مورد ما، خدا رحمت کند باباطاهر را که میگوید:
خداوندا به حق هشت و چهارت
اگر گوید شتر دیدی ندیدی
اگر اینطور نباشد در این دنیا ما همه مان لنگ هستیم. و باید ما طلبهها ولو به صورت ضعیف، به مقام شکر رسیده باشیم. حالا اگر به مقام شکر خفی نرسیده باشد آیا به مقام شکر جلی هم نباید رسیده باشد؟ یعنی ما طلبهها نباید به آنجا رسیده باشیم که این روایت معراجیه مربوط به ما باشد؟
«یا احمد اگر کسی را هر روز ذره ذره کنند، اگر هفتاد مرتبه کشته شود با شکنجه، و بداند که مورد رضایت من است، همه چیز را فدای این فرد میکنم و او را دوست دارم.» باید برسیم به اینجا، باید برسیم به لطف خفی. باید برسیم به شکر در لطف خفی. حالا نه، به این نتوانستیم برسیم لااقل به شکر در لطف جلی باید برسیم. چرا اینطوری هستیم؟ یعنی چرا دو سه روز که مریض میشویم ناشکری بالا میرود؟ چرا یک گرفتاری که جلو میآید، اگردل ما را بشکافند گرچه به زبان نیاوردهایم ولی دل راضی از خدا نیست؟ کم پیدا میشود دلی که از خدا راضی باشد. تسلیم باشد در مقابل خدا، آن هم شکر در الطاف جلیه نه در الطاف خفیه!! آیا میشود ما از همه چیز بگذریم؟ اگر انصافا شما مریض شدید و مرض سختی گرفتید مثل سرطان و از آن طرف هم فقر بسیار شدیدی داشتید، از آن طرف زن از آن زنهای بد، اولاد از آن اولادهای ناصالح، همه بلاها به شما هجوم آورده و به شما بگویند آقا تمام این بدها را از تو برطرف میکنیم و امکانات به حد عالی، زن و اولاد عالی و صالح به تو میدهیم، سلامتی در حد بالا به تو میدهیم امّا در مقابلش شیعهگری را از تو میگیریم، آیا میدهید؟ اینجا دیگر همهمان نمره بیست میگیریم. الحمدلله اصفهانی و ایرانی نبوغ دارد. نبوغش هم این است که آن وقتی که ولایت زیر لایههای ظلم، زیر لجنهای ظلم بنیامیه و بنیالعباس بود همه وقت، همان اوّل، ایرانی مخصوصاً اصفهانی توانست ولایت را پیدا کند.
لذا همهمان که اینجا نشستهایم، ولایت داریم و حاضر هم نیستیم این ولایت را با چیزی معاوضه کنیم. حتی من به شما عرض میکنم (میدانم نمره بیست میآوری) به تو میگویند آقا یا جهنم، یا شیعه گری، کدام را انتخاب میکنی؟ حتماً حاضرید جهنم بروید امّا شیعهگری را رها نکنید. آن جمله در دعای کمیل امیرالمؤمنین(ع) که میفرماید خدایا «صبرت علی حرّ نارک و کیف اصبر علی فراقک» این خیلی بالاست و این برای امیرالمؤمنین نیست. الآن من میدانم اکثر شماها اینطوری هستید یعنی اگر به شما بگویند ولایت علی(ع) را از شما میگیریم. ولی تو را جهنم نمیبریم. شما میگویند نه، حاضرم جهنم بروم امّا تو جهنم یا علی یا علی بکنم. خوب این نعمت تا حالا شده هر روز بگویی الحمدلله الذی جعلنی من ولایة امیرالمؤمنین سلاماللهعلیه. الحمدلله الذی جعلنی من امّة محمّد(ص) الحمدللَّه الذی جعلنی من شیعة امیرالمؤمنین و الائمة المعصومین(ع)؟ این دعا هم اتفاقاً هست. باید اینها را بگوئیم. و البته نه به زبان، میخواستم امروز در مراتب شکر یک مقداری صحبت بکنیم که مراتب آن زبان و عمل و دل و هویت است ان شاءالله برای بعد از محرم و صفر باشد. امّا اینجا میخواهم عرض کنم شکر این نعمتها فقط نباید به زبان باشد. واقعا ما باید در مقابل الطاف جلیه خدا مثل عقل، بالاتر مثل شیعهگری باید اجر اینها را داشته باشیم اینها از الطاف خداست. اگر یک ذره لطف جلی برداشته بشود العیاذبالله یک دفعه انسان چشمش را باز میکند میبیند شیعه نیست. چکار میکند؟ چه بسیار من سراغ دارم که اوّل عمرش مفاتیح زیر بغل، در حرم حضرت معصومه(س) مثل باران گریه میکرد، زیارت دختر موسی بن جعفر(ع) را با حالی میخواند. امّا پیر شد. ناگهان دیگر موسی بن جعفر را قبول نداشت چه برسد به دختر موسی بن جعفر(ع). خدا نکند یک آن لطف خدا و دست عنایت خدا از سر ما برداشته شود. اینها شکر دارد.
این دعایی که دعایِ مختص پیامبر اکرم(ص) است را فراموش نکنید که عایشه میگوید امّ سلمه میگوید، معلوم میشود این ذکر پیامبر(ص) در مواقع خاصی و حساسی بوده! «اللهم لاتکلنی الی نفسی طرفة عین فی الدنیا و الاخرة».
تعجب هم نکنید. یک اهل دلی به من میگفت: که در جوانی مبتلا شدم به یک زنی، من بودم و آن زن، از اوّل شب تا صبح، هر چه این زن کرد که من گناه کنم، نکردم، زن جوان، من جوان، خلوت، احدی نبود، زیر کرسی از اوّل شب تا صبح و صبح با نمره بیست از آن اتاق بیرون آمدم. میگفت پیر شدم. (آن وقت که این قضیه را برای من میگفت پیر بود)
میگفت که چند سال قبل مبتلا شدم به همان زن، در همان اتاق، از اوّل شب تا به صبح خوابم نمیبرد، منتظر بودم آن زن بیاید و بالاخره نیامد و با یک رفوزه گری صبح از زیر کرسی بیرون آمدم. ناگهان انسان به این وضعیت بد مبتلا میشود. شکر کنید. «لئن شکرتم لازیدنّکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید».[4] خوب شما آدمهای متقّی هستید برای این تقوی شکر کنید. الحمدلله متقی هستم، الحمدلله نگاه آلوده ندارم. اینها شکر دارد آقا، الحمدلله نماز اوّل وقت میخوانم، الحمدلله مواظب زبانم هستم، غیبت نمیکنم، تهمت نمیزنم، شایعه پراکنی نمیکنم. خوب اینها شکر دارد. تا به حال شکر اینها را بجا آوردهاید؟ شکر بجا آوردهاید که الحمدلله من دهانم کلید دارد، زبانم کلید دارد، چشمم کلید دارد، دلم کلید دارد.
خدا را قسمش میدهم به افرادی که راستی شکر گزارند. چه پیامبران، چه اوصیاء، چه بندههای خوب خداکه این مقام تسلیم و رضا، این مقام شکر را که بالاترین فضیلت است، به همه ما عنایت کند. ان شاءالله.
والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته.
سوره السجده، آیه 17.
سوره عبس، آیه 17.
سوره عبس، آیه 17.
سوره ابراهیم، آیه 7.
خوش آمدید